تبلیغات
چه کسی گفت خدا شاعر نیست - جام یقین (میلاد حضرت محمد ص)
یکشنبه 28 آبان 1396

جام یقین (میلاد حضرت محمد ص)

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

غزل مثنوی میلاد حضرت  محمد (ص)
جام یقین

مکه در تب، نفس داغ زمین ،در جوشش
آسمان راز دلش چیست چنین در پوشش؟

مکه  عمری ست که جولانگه  نااهلان بود
مکه در حیطه ی فرمان   ابوجهلان بود

چشمه ی روشن افکار چو مردابی بود
زندگی  دست خوش ِ چرخش گردابی بود

وقت آن بود  زمین را  نفسی  برخیزد
و در این مهلکه  فریاد رسی برخیزد

و خدا  خاتم  ِخود را ، نفس ِ طوفان داد
وبه میلاد تو در جام یقین ، فرمان داد
****
حلقه حضرت چشمت به جهان چون در زد
خانه ی آمنه برعرش ملائک پر زد


نفس آمنه با هرم نفسهایت  نور
طالع ماه  ربیع و ید بیضایت ، نور

خاتم ربی  و از آینه ها    لبریزی
کیمیایی  و در این خاک ، گهر می ریزی

پشت قد قامتت ،عالم  به نماز آمده اند
کهکشان ها  به تماشای  حجاز آمده اند

رخ مهتاب ز یُمن   ِ تو ربیع الاول
آسمان ریخته بر جسم حریرت مخمل

صوت آهنگ تو  جان بخش ترین ترتیل است
ِ حُسن ِ صوت ِ ِ تو ز داود ی ِ اسماعیل   است

عرش  از مکنت رویت به زمین افتاده ست
شب ِ چشمان تو در   صبح ِ  یقین افتاده ست

دیده بر  چشم تو افتاد ملائک دیدند
قرص مهتاب به چشمان امین  افتاده ست

سوره ی  روشن نوری ، به همین حسن ِ دلیل
جلوه ها  در دل ِ  قرآن مبین افتاده ست

صورتت نقش و نگاریست پر از آیه ی ناب
که به فردوس برین نقش ِ  و نگین افتاده ست

از لب نام تو طوفان زد و  در عالم کفر
بت و بتخانه  به گرداب حزین   افتاده ست

پیش پای تو فروریخت مضامین عناد
عالمی دید که کسرا به زمین   افتاده ست

نور آتشکده خاموش شد از انوارت
چو نگاه تو در آفاق ِ  یقین افتاده ست


منم و  یک سر پر شور، زبانی بسته
شور هر  قافیه پیچیده مرا  پیوسته

منم و  حضرت دستان تو، فرمانی ده
بیت پایان غزل را    لب ِ  قرآنی  ده

ای شفای همه  ،  درمان ِ پریشانی ها
مرهم تشنگی از  چشمه ی پنهانی ها

به مضامین  تو آمد به حَرایت  جبریل
بسراید نفست را به  غزل خوانی ها

وحدت عشق شدی مکتب قرآن ذکرت
پر شد این بادیه از  شور  مسلمانی ها

ذکر نامت چو به تسبیح بچرخد با عشق
مست گردند  از   این آینه   گردانی ها

پرچم چشم تو  بر قله ی  کعبه ست  ولی
نام پر مهر تو  در کشور ایرانی ها

غزل  ِ مثنوی ات     قافیه بارانم کرد
آیه ی عشق تو اینگونه مسلمانم کرد

اکرم بهرامچی