تبلیغات
چه کسی گفت خدا شاعر نیست
پنجشنبه 14 خرداد 1394

اگر نرگس غزل ریزد

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


نگاه ماه شعبان تا  درنگ دیگری دارد
صف ِ  چشم انتظاران طرح و رنگ دیگری دارد
 
هوای نرگس  مستانه  در هم ریخت  شعبان را
نگاه  ِ  نرگس ِ  مستانه   جنگ ِ دیگری دارد
 
تمام لحظه ها از حسرت  ِ دیدار،  بغض آلود
نمیدانم چرا غم  ، دنگ و فنگ دیگری دارد
 
شکوه ِ جمعه ها را ندبه پر کرده َست بی تردید
ولی  حرف ِ دلم ، متن ِ  قشنگ ِ  دیگری دارد
 
حواسم پرت میگردد  اگر نرگس غزل ریزد
برای سر شکستن  عشق ، سنگ ِ دیگری دارد
 
تمام آرزو هامان  ظهور ِ صبح  ِ موعود است
ولی دریای طوفان زا  نهنگ ِ  دیگری دارد
 
صدای صور اسرافیل  خواب  ِ قصه را پر کرد
اگرچه  دفتر تعبیر  ، رنگ دیگری دارد


اکرم بهرامچی


دوشنبه 25 اردیبهشت 1396

رای ملت بی گمان دکتر حسن روحانی است

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

رای ملت بی گمان  بر مسند روحانی است
دولت تدبیر را ملت هماره بانی است

دولت تدبیر را باید حمایت  در مسیر
ابرهای تیره گویای  شبی   بارانی است

آستین بالا بزن  همت گزین ای هم وطن
رای  هامان  انسجام  دولت   روحانی  است

این وطن آزاد مردان را به خود پرورده است
مسلک آزادگی  را وقت عطر  افشانی است

دولت تدبیر و امید است  فریاد نوید
رای مردم  افتخار   پرچم ایرانی است

اکرم بهرامچی


جمعه 15 اردیبهشت 1396

وقت کاندیدا شدن(طنز)

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

وقت کاندیدا شدن  زور و  شهامت بایدت
خانه ی اندیشه ات را بس  صلابت بایدت
 
آستین بالا بزن گلگون ستادی جوووور کن
چون ستادت جور شد از آن حمایت بایدت
 
از  ریاست های جمهور قدیمی پیش گیر
سرعتت افزون  چو شد  ترمز نهایت بایدت
 
توی کشکولت برای مردمت خیری بریز
پخش کن اما مساوی ، چون عدالت بایدت
 
سبز کن هر آنچه را خشکیده دیدی پیش رو
مورد خشکیده را فوراً   طبابت   بایدت
 
کاستی ها را تو با کشکول خود  پر کن  سریع
گر عقب افتی  به جبرانش   درایت بایدت
 
کیسه را شل کن بده قیمه پلو،  مرغ و چلو
در کنار سفره ی رنگین  سخاوت  بایدت
 
لیستی از وعده ها را در ستادت  پخش کن
در سخنرانی به هر شهری  سیاست  بایدت
 
رفع بیکاری نما شغل فراوان جور کن
بیسواد و باسوادان را کفالت  بایدت
 
شاخ غول ِ قیمت بازار را بشکن به گرز
چون شکستی شادمانی ها  بغایت بایدت
 
قیمت مسکن  و خودرو،  نرخ ارز و سکه را
مفت کن  تا میتوانی چون  ریاست بایدت

قیمت دارو گران و  قیمت درمان گزاف
معزل  این شرحه را بی حد عنایت بایدت

 
ریزگردان را بروب و فوت کن با نفخه ات
رفع این مشکل نمودن را   شجاعت  بایدت

بانک را فرمان بده بر وام های بی نزول
چونکه ملت را بسی رای و حمایت بایدت
 
قافیه تنگ آمده شاعر جفنگش آمده
مرد میدانی اگر دنباله اش را  جور کن
 
اکرم بهرامچی


چهارشنبه 30 فروردین 1396

ای بت عیار

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

 

خداوند منی

 

تو همان کهنه دلیلی   گل  لبخند منی

که در آئینه ی  تقدیر  خوشایند  منی

 

جرعه ای ناب ، شرابی که در این دیر خراب

شاعری ،نغمه زنی ، ذات هنرمند منی

 

بکشی یا بنوازی  همه از خوبی توست

بنواز ای بت عیار که  دلبند منی

 

خواب و بیداری من بسته به فرمان تو شد

توتعابیر  غزلهای  غزلخند ِ منی

 

گردش چشم تو   روح و دل و جان  را برده ست

از تو آباد و خرابم  که تو  آوند  منی

 

از سر گنبد اسرار تو بر خاک شدم

ای که تنها تو سر آغاز و خداوند منی


اکرم بهرامچی


سه شنبه 29 فروردین 1396

در مسیری سنگلاخ

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


آسمان ِ واژگون را ، ماه میخواهم چکار؟

با زبان لال گونم   ، چاه میخواهم چکار؟


لنگ لنگان عمر طی شد در مسیری سنگلاخ

پای چون لنگ است،اسب و راه میخواهم چکار؟


شیر را هم مور خواهد خورد  روزی عاقبت

اینچنین است روزگاران ، جاه میخواهم چکار؟


تاج را بر سر نهادن سر نهادن روی تاج

کیش و ماتی اینچنین را ، شاه می خواهم چکار؟


خنده ها  اندوهگین تر چون گلو را می دَرَد

گریه ی خشکیده ی جانکاه میخواهم چکار؟


چون مترسک وار میرقصم به دست بادها

 از کویر ِ دشت ِ  سینه ، آه میخواهم چکار ؟


اکرم بهرامچی











دوشنبه 16 اسفند 1395

سهم من یک قلم و چکه ای از جوهر بود

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

زندگی در همه ابعاد   زمین گیرم کرد
 تا به خود آمدم از کل ِ  جهان سیرم کرد

مثل خوابی که شب ِ حادثه را گم می کرد
گم شد و صبح .... به صد حادثه تعبیرم کرد

سهم من یک قلم و چکه ای از جوهر بود
که  ورق پاره ا ی  از درد  فراگیرم کرد

کودکی.... روشنی ِ بودن ِ مادر را داشت
که مرا در سفر ِ  عشق سرازیرم کرد

کودکی... فصل جوانی .... سریالیست  بلند
که به کوتاهی ِ یک لحظه     شبی پیرم کرد

خواستم قصه ی لبخند به پایان نرسد
قطره ای   اشکِ تمسخر شد    و تحقیرم کرد

و خدا یی که مرا سخت در آغوشش داشت
شعله ای شعر به جانم زد و تبخیرم کرد
اکرم بهرامچی


پنجشنبه 28 بهمن 1395

راه شب پرستان ردپا دارد

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


همیشه شهر،  زیر ِ  پای  ِنامردان  ، تکان میخورد
و دود آلود ،  فریادش به سقف ِ  آسمان میخورد
 
نگاه ِ  کوچه هایش با پلاکی سرخ رنگین بود
خیابانها ی مخدوشش  تلنگر بی امان میخورد
 
و می فهمید  راه ِ شب پرستان   رد ِ  پا دارد
و غمگین بود انگاری گلویش استخوان میخورد
 
به روی برگهای زرد  کاجش  لایه ای تاریک
درختانش به درد لای جرز این و آن میخورد
 
اسیر ِ سالها  در  انتظاری  سخت و طولانی
بهار ِ  پلکهایش  با هیاهویی خزان میخورد
 
تمام دلخوشی ها را درون صبح جا میکرد
و با یک جرعه صبحش را ته  ِ یک استکان میخورد
 
همیشه شهر در حسرت ،  به یاد  ِ روستایی دور
تک و تنها  کنار سفره ای   خاموش  نان  میخورد
 
اکرم بهرامچی


یکشنبه 3 بهمن 1395

خاکستر تاریخ

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    



پلکی بزن  این پنجره ها ، بسته ، اسیرند
مردم دگر از دیدن هر حادثه   سیرند

بنگر که قفس پرشده از بغض گزنده
در غربت خاموش و در مرگ پرنده

گفتند  کبوتر پر پرواز ندارد
در لهجه ی بی پر شدنش ساز ندارد

لب تشنه و خشکیده   از این مهلکه  سیریم
اینجا همگان منتظر نسل غدیریم

ما منتظر جرعه ای از چاه ِ  امیریم
در وسعت ِ بن بست ِ هیولای کویریم

تقویم ترک خورده پر از نبض صبورست
خاکستر تاریخ پر از شعله ی نورست

خاکستر ققنوس و نفس های بریده ست
این پنجه که در آینه نقش تو کشیده ست

تصویر ترک خورده ی پرواز پرستوست
یک مشت پر و بال در این مهلکه هرسوست

فریاد و فغان از جگر سوخته ی ماست
این شعله که درمعرکه و  مهلکه برپاست

باید که بیایی ز دل ِ خسته ی تاریخ
در کوچه ی بن بست و در بسته ی تاریخ

باید که به این سمت ِ  عطش هم نفس ِ  ابر
بی وقفه بباری به دل ِ سوخته ی صبر

باید که صدای تو در این گنبد ِ  دوار
یک روز   بپیچد به سرا پرده ی انکار

خاموش شود شعله ی جانسوز و جگر سوز
باران بزند پنجره را باز دل افروز

یک روز بیایی بنشینی و بمانی
یک جرعه غزل از  سفر  عشق بخوانی
 
اکرم بهرامچی


جمعه 1 بهمن 1395

انتظار نجات گروه آتش نشانان ساختمان پلاسکو

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    



بگو زنده ای ای همیشه دلاور


 که هرگز نگیرد به ققنوس آذر.....

 به دور ضریح انتظار تو دارند
 
نگاه غمین هزاران کبوتر

اکرم بهرامچی


سه شنبه 21 دی 1395

سرزمین کاوه ها

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

 

 

ناله ها پیچیده ، ضجه ، آه ،  وقت رفتنت

 

در مسیری در هم و  جانکاه   وقت رفتنت

 

 

نقش چشمان پلنگی مانده در تصویرها

 

در نگاه  ِ بی بدیل ماه   ، وقت رفتنت

 

 

سرزمین کاوه ها همواره شاهد بوده است

 

 حزن این تکرار را  ناگاه  وقت رفتنت

 

 

مسند  تاریخ می ماند ، قضاوت میکنند

 

نسل های روشن و آگاه  ، وقت   رفتنت

 

اکرم بهرامچی


چهارشنبه 8 دی 1395

در فلق بود که برگشت سوار

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

در فلق بود که می دید سوار........

 خانه ای پیدا نیست

وسعت عاطفه ها تنگ تر از روزنه ها........

 کوچه ها یی بن بست...

و خیابان تاریک...........

کوچه باغی که در آن خاطره ها گل میکرد

 بستر یخ زده ای بود نمور........

کوچه باغی در گور....... .

دشمن و دوست در این مهلکه درهم شده بود

 در فلق بود که برگشت سوار

 از مسیری که افق هایش در مِه گم بود.....

اکرم بهرامچی


شنبه 20 آذر 1395

پایان عمر

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

چیزی به پایانم نماند و زندگی گم شد
بازیچه ی سیب و مصیبت های گندم شد
 
قلبم تمام عمر سرگردان و  عاشق بود
یک عمر   معشوق  ِ  ِنگاه ِ  یک تبسم شد
 
عاشق شد و یک باغچه  گل های کوچک کاشت
در چشم ِهایش ،  خوب بودن ها   تجسم شد
 
شاعر شد و پای غزل امضای خونین زد
فواره زد درخون ، میان ِ  جوهرش گم شد
 
دلبسته شد، مثل پرستویی که با جفتش
در آفرینش با خدا غرق ِ تفاهم شد
 
دلبستگی یعنی شبیه ِ موج ِ دریایی
طوفان شد ن ،  در ژرفنا   غرق ِ تلاطم شد
 
 
دلبستگی یعنی شکوه عشق ِ فرزندان
دلبستگی یعنی شراب ِ عشق را خُم شد
 
فرزند یعنی آبی ِ بی انتهای عشق
مادر شدن یعنی فدای بار چندم شد

در ازدحام این همه مادر ،شدم مادر
نامم در این آمار ِ  زیبا  صد هزارم شد
 
امشب  که دلتنگم برای حرف ، حرفی نیست
حتی الفبا ی  دلم   غرق ِ توَهم   شد
 
اکرم بهرامچی


جمعه 19 آذر 1395

پلک زد مهتاب

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

برق ِ چشمان  پلنگان   در نگاه  ماه ریخت
آسمان چرخی زد و در پای این  درگاه  ریخت
 
سمت ِ   قاب ِ  پنجره چشم افق  تا سجده کرد
یاس ِ گلدان عطر خود را تا  افق  نا گاه ریخت
 
لا به لای گیسوان  شب   فراتر رفته  بود
چون پریشان شد  نسیمش  فرصتی کوتاه   ریخت
 
در فراز و در نشیب ِ چرخ بازیگر شبی
آن قدَر  لرزاند  دستم را  که دل در راه   ریخت
 
حس بی پروایی ِ  ناب زلیخا  ماندنیست
این چنین شد عشق ،  پوسف را به کام ِ  چاه  ریخت
 
زیر لطف ِ پوستین  ِ شب خدا را سجده کرد
هوی درویشی  که در  قاب دلش  الله  ریخت
 
پلک زد مهتاب  ، در چشمان خواب آلوده ای
غمزه اش  خورشید را در   شعله  های  آه ریخت
 
اکرم بهرامچی


سه شنبه 16 آذر 1395

فرمان بده

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    



 در جاده ها ی نور   رَد ِ گام هایت هست
در پرده یِ شب ، عطر گیسوی رهایت هست



آدینه  با حسرت  برایت ندبه می خوانیم
اما میان هفته  هم شوق ِ دعایت   هست



وقتی که دلتنگیم و باران خورده و گریان
دلخوش به این هستیم لطف ِ شانه هایت هست



در انتظارت  ، شوق پروازیست ، دل ها را
بال ِ پرستو را   بهار ِ  سبز پایت  هست



وقتی میان  ِ جمع ،  غربت ، سهم ِ  سنگینیست
آرامش ِ   طرز ِ  نگاه ِ  آشنایت  هست



غربت  نشین ِ  کوخ ها ، درماندگان هستند
اما ظهور ِعدل ِ موعود ِ خدایت هست



گلهای نرگس چشم در راهند باز آیی
برگرد ، نرگس قرن ها در خاک پایت هست



فرمانروای مطلقی بی هیچ ابهامی
زیبا ترین  مهد ِ  زمین   ام القرایت هست



دستی  بکش در برکه ی اندیشه ی عشاق
در برکه ی عشاق نقش ِ ماجرایت     هست



در نیمه ی شعبان  که قرص ماه می رقصد
شیدایی ِ چشم ِ پلنگان در هوایت هست



این قرن ها ، این روزگاران ،بازی ِ عمر   است
با   صور ِ  اسرافیل ،  آغاز  ِ  ندایت  هست



فرمان بده دنیا ی غارتگر به هم ریزد
در قدرتت ، فرمان ِ  بی چون و چرایت  هست

 اکرم بهرامچی


یکشنبه 7 آذر 1395

پایان سال گوسفند

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


 
چند ماهی  ذهن من   تا می چرید     ای گوسفند
شعر می گفتم در این سال جدید  ای گوسفند
 
تا شنیدم در خبر ها    آی   مردم  ؛ خورده اند
حق ملت را ، کسانی  بی کلید   ای گوسفند
 
از رقم های نجومی ِ حقوق ِ عده ای
بی خبر بودیم، در خوابی بعید، ای گوسفند
 
چند صد میلیون تومن  فیش حقوق  از آن طرف
برملا  شد، خواب ،از چشمان  پرید  ای گوسفند
 
این طرف   مردم  پی ِ  نانی حلال و اندکند
آن طرف ها، پورشه، برج ِ سپید ، ای گوسفند
 
از  توافقنامه ی برجام این افشاگری
 شد نصیب ِ بی نصیبان  از امید  ، ای گوسفند
 
با توافقنامه ی   برجام     می گفتند زود
دردِ  بیکاری  بگردد    ناپدید  ای گوسفند
 
این طرف بیکاری اما آن طرف  ها ای دریغ
جیبِ  جمعی پر شد از   پولی سعید  ای گوسفند  
 
جیب ِ  ما سوراخ بود و سکه ای  در آن نماند
گیر کرده در ته ِ  آن  یک کلید    ای گوسفند
 
این کلید ِ  حل ِ  مشکل زنگ خورده سالهاست
باز گردد؟  قفل هایم   بی کلید     ای گوسفند؟؟؟؟؟
 
اکرم بهرامچی


جمعه 23 مهر 1395

جرعه ای عشق

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


جرعه ای عشق


 
تا نماز است تجلی گه ِ  ما.... بسم الله
تا حسین است علمدار خدا...... بسم الله
 
آیه ی عشق بخوان پرچم ِ قرآن بر دوش
صدر ِ  هر آیه  چو باران  ِعطا ،  بسم الله
 
نینوایی شدن  و مسلک زهرا سرخ است
بیت زهراست هوای  شهدا   ،  بسم الله
 
مثل عباس  که یکدست جواهر شده است
ذات یکدست بیاور  به صلا ، بسم الله
 
تشنه لب ، سلسله  در سلسله مکتب این است
قطره ای باش  وَ بی رنگ و ریا ، بسم الله
 
ساقی کوثر میخانه  شبی گفت به عرش
جرعه ای عشق ،  تجلی گه ِ  ما ،   بسم الله
 
 
اکرم بهرامچی


تعداد کل صفحات: 18 1 2 3 4 5 6 7 ...