تبلیغات
چه کسی گفت خدا شاعر نیست
جمعه 3 آذر 1391

زردیم با افکار مشکی پوش...........

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

میخوانمَت این روزها ی سرخ
مَردم   عزادارند   و مشکی پوش
من   نینوایت را  بغل کردم
در این  خرابه  با لبی خاموش

 
میخوانمت  این سمت  ِ گندمزار
در متن ِ  ریزش های سیب سرخ
تصویرهامان را ببینی  زرد
افتاده ایم اینروزها از جوش

 
متن ِ  هبوط ِ تلخِمان  هرچند
تکرار ِ  تکرار است  و بی توبه
مشقیم  مکتب خانه ها مان را
با خدعه های بانگ ِ نوشا نوش


 
در دسته های سینه زن هایت
فریاد ها خاموش  و دلگیرند
زنجیر زن ها  از  خروش توست
زخمیست  اینسان داغشان بر دوش

 
 
هرکس برایت نذر  ِ دل دارد
مشکل نماد ِ نسل امروزست
روی علَم ها   سبز میبندیم
با روسری یا  تکه ای تن پوش

 
ما نسل ِ گندم های مطرودیم
در برزخی  محروم  و طولانی
هر روز با  سیبی که میچرخد
شیطان  غزل خوان میشود در گوش

 
اما همیشه  در همین ایام
در پَرسه هامان  گریه میبندیم
ما سوگوارانت  گنهکاریم
زردیم با  افکار مشکی پوش

 
اکرم بهرامچی


دنبالک ها: گوگل ،

شنبه 21 مهر 1397

عاشورا

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    



 ظهر عاشوراست ظهری در هوایی سوخته
هر طرف فریاد ِ الا الله و نایی سوخته
 
داغ خورشید است و شن های کویری بی امان
لشکر کفار،  در کرب و بلایی سوخته
  
هر طرف فریاد الا الله، بانگ ِ یاحسین
جسم های بی سر، انبوه ِ رَدایی سوخته
 
خیمه ها غرقاب ِ خونِ ِ کودکانی تشنه لب
شیون و دریای اشک   و های هایی سوخته

 
بر سر یک نیزه خورشیدیست  رخشان تافلک
یک تن بی سر به خاک ِ  نینوایی  سوخته
 
زینب افتان و پریشان در هجوم ِ خاک و خون
می دَوَد هر سو  ،  ولی با دست و پایی سوخته
 
طفل شش ماه ِ  حسین بن علی در خیمه گاه
شیر ِخون  می نوشد  از تیر ِ جفایی سوخته
 
دختری کوچک میان خیمه سرگردان و مات
در به در دنبال  ِ بابا  ، در عزایی سوخته 

از عمو عباس هم دیگر نمی آید خبر
مشک بُرده   آب آرَد  ،   در هوایی سوخته

 
در به در دنبال عمه ، داد زد بابا کجاست؟؟؟
حنجرش خشکیده از سوز ِ صدایی  سوخته
 
یک سر ِبی تن به روی نیزه می چرخد، مدام
چرخ گردون در فغان است از بلایی سوخته

ظهر عاشوراست در هفت آسمان پیچیده است
نور هفتادو دو خورشید ِ رهایی سوخته   

 
خنجر ِ  تاریخ  زد بر سینه ها  آسیمه سر
یک جهان را تا ابد، در ماجرایی  شعله ور

اکرم بهرامچی


یکشنبه 15 مهر 1397

رسیده جان مردم بر لب

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

رسیده جان ِ مردم بر لب از دست ِ گرانی ها
خداوندا  بزن بر فرق ِ   این    نامردمانی ها
 
و آیا مرتکب گشتند جُرمی مردم ِ خاطی ؟؟؟؟؟//
سزاوار چنین  حکمی شدند از جانفشانی ها
 
صبوری ،  استواری  جرم مردم بود  ؟یا اینکه
شبیه شیوه ی افلاکیان ها ؟؟؟// آسمانی ها؟؟
 
رسیده جان مردم بر لب ، اما  کو طبیب درد؟
که درمانی ببخشاید کمی   با همزبانی ها
 
همیشه دفتر تاریخ  تکرار همین متن است
به جا هرگز نماند ظلم  ِ ظالم  در تبانی ها 
 
زمستان می روَد   می ماند اما روسیاهی ها
به روی  صورتِ  مکارها ......  نامردمانی ها ........

اکرم بهرامچی


چهارشنبه 11 مهر 1397

چاه

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

گریه کن اما میان چاه ،جز این راه نیست

گریه کن هرچند در دور و بر ما چاه نیست

 

چاه ها هستند اما نه برای  اشک ها

هیچ کس مثل خدا از اشک ها  آگاه نیست

اکرم بهرامچی


سه شنبه 3 مهر 1397

دلتنگ

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

زندگی نم کشیده است
 آفتابی در بین نیست .............
دلتنگی هایمان را نمیدانم
در کدامین حنجره فریاد کنم .................
باید سرخ پوشید
 و سرخ نوشت
 سرخ تر از خون
سرخ تر از شعر..................

اکرم بهرامچی


جمعه 30 شهریور 1397

حسرت

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

داغ ِ  جگر سوخته را هیچ ندانی
تا وهله ی پیری تو  در این  وَهم  بمانی

چون رود به دریای عدم ریخت سلامت
مانده َ ست همین  حسرت  ایام  جوانی

دیگر چه بگویم به که گویم ز چه نالم؟؟؟؟؟
یک روز تو هم قصه ی این غصه بخوانی

مانده ست همین سفره ی خالی و نداری
مانده َ ست در این حنجره فریاد و فغانی

این مهر سکوت است که خورده ست  به لبها
در  سینه ی دلسوختگان  داغ  نهانی
اکرم بهرامچی


پنجشنبه 29 شهریور 1397

دریغ

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

مثل  شب یلداست  خبر از سحری نیست

از رویت خورشید دریغا  اثری  نیست

تاریکی مطلق زده چنگال  به تقدیر

از مژده ی به روزی و رحمت خبری  نیست

اکرم بهرامچی


چهارشنبه 28 شهریور 1397

عاشورا

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    




 ظهر عاشوراست ظهری در هوایی سوخته
هر طرف فریاد ِ الا الله و نایی سوخته
 
داغ خورشید است و شن های کویری بی امان
لشکر کفار،  در کرب و بلایی سوخته
  
هر طرف فریاد الا الله، بانگ ِ یاحسین
جسم های بی سر، انبوه ِ رَدایی سوخته
 
خیمه ها غرقاب ِ خونِ ِ کودکانی تشنه لب
شیون و دریای اشک   و های هایی سوخته

 
بر سر یک نیزه خورشیدیست  رخشان تافلک
یک تن بی سر به خاک ِ  نینوایی  سوخته
 
زینب افتان و پریشان در هجوم ِ خاک و خون
می دَوَد هر سو  ،  ولی با دست و پایی سوخته
 
طفل شش ماه ِ  حسین بن علی در خیمه گاه
شیر ِخون  می نوشد  از تیر ِ جفایی سوخته
 
دختری کوچک میان خیمه سرگردان و مات
در به در دنبال  ِ بابا  ، در عزایی سوخته 

از عمو عباس هم دیگر نمی آید خبر
مشک بُرده   آب آرَد  ،   در هوایی سوخته

 
در به در دنبال عمه ، داد زد بابا کجاست؟؟؟
حنجرش خشکیده از سوز ِ صدایی  سوخته
 
یک سر ِبی تن به روی نیزه می چرخد، مدام
چرخ گردون در فغان است از بلایی سوخته

ظهر عاشوراست در هفت آسمان پیچیده است
نور هفتادو دو خورشید ِ رهایی سوخته   

 
خنجر ِ  تاریخ  زد بر سینه ها  آسیمه سر
یک جهان را تا ابد، در ماجرایی  شعله ور

اکرم بهرامچی


دوشنبه 19 شهریور 1397

تخم کرده مرغ ِ بخت

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


خواب دیدم عید نوروز آمده بشکن زنان

نقل می ریزند بر احوال ِ مردم همچنان



قیمت اجناس ِ امسال است ارزان تر ز مفت

وه چه خوشبختیم این را مجری ِ اخبار گفت



در میان ِ خواب حیرت کرده بودم در عجب

من دلیل بخت ِ خوش را تازه می کردم وجب


اینهمه خوشبختی و بشکن زدن ها و پیام

قند ِ در دل آب گشتن های پی در پی .....مدام


بی گمان از بخشش و ارزانی  و یارانه هاست

ارزش ِ هر یک ریال ِ ما برابر با طلاست



قیمت مسکن که مفت و قیمت خودروست مفت

کار هم فَت و فراوان باید از آینده گفت



هی عروسی ِ جوانان ،هی بساط جشن و سور

چشم دشمن کور باشد  ، دور بادا چشم شور



عید امسال از بساط خوردنی ها رنگ رنگ

نقل و شیرینی فراوان ، میوه هایی بس قشنگ



رایگان آجیل شد از پسته و بادام شور

یک سبد کالا گرفتم خوردنی ها گشت جور



سکه ها می ریخت  هِی ،  از صندوقی با یک کلید

زودتر باید خرید از هرچه میخواهم در عید



قالی و یخچال و مبل و پرده های پاره را

دور باید ریخت  این اسقاطی  ِ  غمباره را




گوشت های بره و ماهی برای سال نو

قورمه سبزی با کباب وزعفران روی پلو


تخم مرغ نازنین را می گذارم روی سر

شانه شانه تخم کرده  مرغ ِ  بختم بی خبر



باید از امروز در سیر و سفر باشم به ریز

کیش و پاریس و اروپا ، دیدنی های وِنیز




ای دو صد لعنت به زخم ِ دلخراش زنگ ِ در

پاره شد هم خواب و هم تعبیر خوابم بی خبر


اکرم بهرامچی


یکشنبه 18 شهریور 1397

رباعی

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


از سفرهٔ سرگشاده ات ممنونیم
از داده و از نداده ات ممنونیم

یارب توکه خوب می شناسی مارا !
از نان و پنیر ساده ات ممنونیم

هادی ارغوان


یکشنبه 18 شهریور 1397

شعر دوره ی قاجار؟ ای قلم

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

ای قلم چو ن شهسواران خویش را جولان مده
گر که جولان می‌دهی در صفحه‌ی تهران مده
ور به تهران می‌دهی در پیش این و آن مده
هر چه می‌بینی بزن بر طاق نسیان ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

ای قلم تا می‌توانی در قلمدان صبر کن
یوسف‌آسا سال‌ها در کنج زندان صبر کن
هم‌چو یعقوب حزین در بیت‌الاحزان صبر کن
کور شو بیرون نیا از شهر کنعان ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

ای قلم پنداشتی هنگامه‌ی دانشوری‌ست؟
دوره‌ی علم آمده هرکَس به عرفان مشتری‌ست؟
تو نفهمیدی که اوضاع جهان خرتوخری‌ست!
خر همان است و عوض گردیده پالان ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

ای قلم گویا نمی‌بینی که با صد ول‌وله
آه مظلومان فکنده در ثریا غلغله
از زمین تا آسمان یک آه باشد فاصله
الحذر از آه جانسوز فقیران ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

ای قلم با این فلاکت حرف حق منویس هیچ
طعنه بر گرد‌کلفتِ کلّه‌شق منویس هیچ
کارها گردیده بی‌نظم و نسق منویس هیچ
دم مزن از مجلس اشراف و اعیان ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

مدتی از حق‌نویسی دست بردار ای رفیق
بارها گفتم که دست از مست بردار ای رفیق
از خورش‌ها هر چه میلت هست بردار ای رفیق
دم مزن از چایی و قلیان و سیگار ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

ایها الشاعر تو هم از شعر گقتن لال باش
شعر یعنی چه؟ برو حمّال شو٬ رمّال باش
چشم‌بندی کن میان معرکه٬ نقال باش
حقه‌بازی کن تو هم مانند رندان ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

این زمستان سخت می‌گیرد فلک بر ما بله
هر شبی صدصد گدا می‌میرد از سرما بله
اغنیا یخ می‌خورند از شدت گرما بله
بی‌ذغال و خاکه جمعی لخت و عریان ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

یومی از ایام با ملاحسین شوشتری
در دکان زرگری رفتم پی انگشتری
دسته‌دسته هی گدا دیدم به‌جای مشتری
پر شد از کور و کچل بازار و دکان ای قلم

نیستی آزاد در ایرانِ ویران ای قلم

شاعر: سید اشرف‌الدین حسینی گیلانی [متخلص به نسیم شمال]

 


یکشنبه 18 شهریور 1397

سروده ی دکتر قیصر امین پور

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

ما حاشیه‌نشین هستیم.
مادرم می‌گوید: «پدرت هم حاشیه‌نشین بود، در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد
من هم در حاشیه به دنیا آمده‌ام
ولی نمی‌خواهم در حاشیه بمیرم
برادرم در حاشیه بیمارستان مرد.
خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می‌کند، گاهی در حاشیه گریه، کمی هم می‌خندد.
مادرم می‌گوید: «سرنوشت ما را هم در حاشیه صفحه تقدیر نوشته‌اند
و هر شب ستاره بخت مرا که در حاشیه آسمان سوسو می‌زند به من نشان می‌دهد.
ولی من می‌گویم: «این ستاره من نیست
من در حاشیه به دنیا آمدم،
در حاشیه بازی کردم.
همراه با سگها و گربه‌ها و مگسها در حاشیه زباله‌ها گشتم تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.
من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.
در مدرسه گفتند: «جا نداریم
مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: «آقای ناظم اسمش را در حاشیه دفتر بنویس تا ببینیم
من در حاشیه روز، به مدرسه شبانه می‌روم.
در حاشیه کلاس می‌نشینم.
در حاشیه مدرسه می‌نشینم و توپ بازی بچه‌ها را نگاه می‌کنم، چون لباسم همرنگ بچه‌ها نیست.
من روزها در حاشیه خیابان کار می‌کنم و بعضی شبها در حاشیه پیاده‌رو می‌خوابم.
من پاییز کار می‌کنم، زمستان کار می‌کنم، بهار کار می‌کنم. تابستان کار می‌کنم و در حاشیه کار، زندگی می‌کنم.
من در حاشیه شهر زندگی می‌کنم.
من در حاشیه زمین زندگی می‌کنم.
من در مدرسه آموخته‌ام که زمین مثل توپ گرد است و می‌چرخد.
اگر من در حاشیه زمین زندگی می‌کنم، پس چطور پایم نمی‌لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی‌شوم؟
زندگی در حاشیه زمین خیلی سخت است.
حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند.

من حاشیه‌نشین هستم.
ولی معنی کلمه حاشیه را نمی‌دانم

.

از معلم پرسیدم: «حاشیه یعنی چه؟»
گفت: «حاشیه یعنی قسمت کناره هر چیزی، مثل کناره لباس یا کتاب، مثلاً بعضی از کتابها حاشیه دارند و بعضی از کلمات کتاب را در حاشیه می‌نویسند؛ یا مثل حاشیه شهر که زباله‌ها را در آنجا می‌ریزند
من گفتم: «مگر آدمها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه شهر ریخته‌اند؟» معلم چیزی نگفت.  

من حاشیه‌نشین هستم.

به مسجد می‌روم، در حاشیه مسجد نماز می‌خوانم، نزدیک کفشها؛ در حاشیه جلسه قرآن می‌نشینم. من قرآن خواندن را یاد گرفته‌ام، قرآن کتاب خوبی است.
قرآن حاشیه ندارد.
هیچ کلمه‌ای را در حاشیه آن ننوشته‌اند.
من قرآن را دوست دارم.
همه چیز باید مثل قرآن باشد

 دکتر قیصر امین پور ( از کتاب بی بال پریدن)


یکشنبه 18 شهریور 1397

سروده ی سیمین بهبهانی

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


برگ پاییزم ز چشم باغبان افتاده ام
خوار ، در جولانگه باد خزان افتاده ام

اشک ابرم کاینچنین بر خاک ره غلتیده ام
واژگون بختم ، ز چشم آسمان افتاده ام

قطره ای بر خامه ی تقدیر بودم ، رو سیاه
بر سپیدی های اوراق زمان افتاده ام

جای پای رهرو عشقم ، مرا نشناخت کس
بر جبین خاک بی نام و نشان افتاده ام

روزگاری شمع بودم ، سوختم ، افروختم
غرق اشک خود ، کنون چون ریسمان افتاده ام

کوه پا برجا نیم ، سرگشته ام ، آواره ام
پیش راه باد چون ریگ روان افتاده ام

از تلطّف ، چتر سبزم ، سایبان خستگان
از تواضع سایه ام بر خاکدان افتاده ام

استوارم سخت ، چون زنجیر و رسوا پیش خلق
همچنان از این دهان در آن دهان افتاده ام

قطره ای بی رنگ بودم نور عشق از من گذشت
بر فلک چون هاله ی رنگین کمان افتاده ام

آه "سیمین" نغمه های سینه سوز عشق را
این زمان آموختندم کز زبان افتاده ام

                    "سیمین بهبهانی"


شنبه 17 شهریور 1397

طواف پرنده ها

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

پرنده
 می دانست
می دید
  صیاد
سینه اش را نشانه گرفته
 اما
آسمان بود و شوق پیوستن
آسمان  بود و بالهایی بیقرار.............
و طوافی وسیع .......
 چنان پرواز کرد که گویی
آغوشش را
  وسعت ِجهانی پر نخواهد کرد
تیر رها شد
پرنده  رها شد
رها .............
 بدون مکث
چرخان در باد .............

زمین نمی فهمید
چرا
پرنده ها
  بالهایشان را در طواف آسمان می بازند


اکرم بهرامچی


دوشنبه 29 مرداد 1397

کوچه باغی در گور

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

در فََلق بود که می دید سوار........

 خانه ای پیدا نیست

وسعت روزنه ها  تنگ تر از حوصله ها........

 کوچه ها یی بن بست...

و خیابان تاریک...........

کوچه باغی که در آن خاطره ها گل میکرد

 بستر یخ زده ای بود نمور........

کوچه باغی در گور....... .

دشمن و دوست در این مهلکه درهم شده بود

 در فلق بود که برگشت سوار

 از مسیری که افق هایش در مِه گم بود.....


سه شنبه 23 مرداد 1397

متن غم

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


با دست ِ  خالی هم شب تقدیرمان خوب است
امشب كمی هم رنگ و روی آسمان خوب است

 
باد شمال آمد هوا هم صاف تر شد.... بعد
گفتند در اخبار....  احوال ِ  زمان  خوب است

 
امشب نوشتم ((این   زمینی ها  بدون شرح))
حتی  دعا هم مختصرتر  بی گمان  خوب است

 
لازم نبود از متن غم  یك لوح بنویسم
بی شک  خبر دارد  كه حال ِ  دردمان خوب است

 
بی شک  خبر دارد كه شبها اشك می ریزیم
در صبح و ظهر و عصر هم ، بی وقفه هان خوب است

 
امشب نوشتم  نانمان   هم طعم ِ زَقوم است
 در روز مرگی ، مردن ِ ِ بی خانمان  خوب است

 
امشب خدا تقدیر خواهد كرد خوشبختی
آمین باید گفت ، تا این گفتمان خوب است


بهرامچی


تعداد کل صفحات: 21 1 2 3 4 5 6 7 ...