تبلیغات
چه کسی گفت خدا شاعر نیست
جمعه 11 مرداد 1398

فرصت برای حرف ها تنگ است

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

آواره بیرون می روم با سایه ای تنها
شاید تو آنجایی  میان ِ شهر آدم ها


 
در آن طرف شهریست  با جغرافیای بیست
آنجا به غیر از عشق بی شک ماجرایی  نیست

 

من این طرف در مرکز ِ یک شهر خاموشم
پس کوچه ها یش را در این دفتر نمی پوشم



ها میکنم دستان سردم را که خشکیده ست
انگار قندیل از نگاه ِ شهر   باریده ست



 این جمعه ها ی ساکت و تعطیل  کمرنگ است
در ندبه ها  فرصت برای  حرف ها  تنگ است



حالا  دعاها ی زمین  عصیان ِ تکرار است
  طرز نگاه ِ آدمک ها  گنگ و آوارَ است



در کوچه ها مانده ست  ردی از نگاهی خیس
          شاید  خیابان می رود سمت ِ گناهی خیس

          

فرم مداد قرمزم خاکستری رنگ است
         یک روزنامه  داد زد هر روزمان جنگ است



هر روز  می گردم پی ِ  شهری که آنجایی
            شهری که نان میداد  در سرمشق ، بابایی

 

شهری که دارا یش انار سرخ را می کاشت
تصمیم ِ  کبری  زیر باران ، گفتنی  ها داشت
اکرم بهرامچی


سه شنبه 21 خرداد 1398

حادثه

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

زندگی آلبوم ِ آمدن و رفتن ِ ماست

آنچه حوب است همین حادثه ی لبخند است.........


یکشنبه 12 خرداد 1398

فصل قحطیست

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


فصل ِ قحطیست ، خدا خواست که باران نشود

بهتر این است تب ِ حادثه درمان نشود

ما به یک کوچه ی بن بست شبیهیم و تنگ
هرگز این شهر مُزیَن به خیابان نشود

فکر لیلا شدن و قحطی ِ مجنون سخت است
قصه ای تازه بخوان فاصله چندان نشود

یوسف چاه ندیده ست فراوان و کثیر
فرق اینجاست یکی یوسف ِ کنعان نشود

قاب این پنجره را باد تکان داد چه سود؟؟؟
هرگز این باد ...... خروشنده چو طوفان نشود

روزگاریست که دندان دهد و نان را نه
مستحق بود که در سفره ی ما نان نشود

روز و شب سیب می افتد به زمین تا بخورند
این دغلکار ِ دوپا عاقبت انسان نشود

اکرم بهرامچی


شنبه 4 خرداد 1398

زخم

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

وقتی غزل هم لای دندان گیر کرده
زخمی میان ِ ابر  و باران،  گیر کرده
 
اینجا خدای آرزوهای موازی
در پیچ و تاب ِ یک  خیابان گیر کرده
 
انگار لبخند من و ما هم به زنجیر
درمیله های سرد ِ زندان گیر کرده
 
انبوه ابرِ  رحمت و عدل و سخاوت
پشت کویر ِ این بیابان گیر کرده
 
خورشید هم دیگر میان ِ آسمان نیست
در پشت کوهستان ِ ایمان،  گیر کرده
 
سیر ِ نزولی می کند قرن ِ فراگیر
 قرنی که سیرش در صف ِ نان ، گیر کرده
 
دین ، فلسفه ، ایمان ، در این برج ِ مضامین
در پلکانی سست بنیان گیر کرده

حالا  قلم در جوهرِ بی رنگ ِ واژه
بر روی کاغذهای بی جان ، گیر کرده

اکرم بهرامچی


شنبه 4 خرداد 1398

شعر

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

نگاه کن
حس کن
شبیه ِ هیچ سیاره ای
 که در مدار هزاران مدار
 چرخ می خورَد
نیستم.......
چرخان ترین نبض ِ متبلورم
وضربانم به هیچ ثانیه شماری شبیه  نیست.
فراتر از فراترم
 فراتر از  قفسی به حجم ِ کائنات ..........
فراتر از زمان های  محصور شده
در لابلای فصل های بدون شناسنامه
  تکثیر می شوم .........
 نقطه ی جوش ِ ازل را
ترجمه می کنم.............
من هستم
شعر.....
رقصی موزون
در بطن ِ  حقیقت ِ هستی.
 
 
اکرم بهرامچی


پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398

باید وسط هفته بیایی آقا

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

شوریده نوشته ام و بی تفصیل است
آهنگ ِ نوشته ای که بی ترتیل است


آقا تو ببخش... باصراحت گفتم
این لهجه شبیه ِ لهجه ی هابیل است


باید وسط ِ هفته بیایی آقا
دیریست که جمعه های ما تعطیل است


خوابیم و یا مصلحتی خواب آلود
کو ؟سیصد و سیزده نفر در ایل است؟


اَصلاً وسط ِ هفته بیا ، .. تک نفره
چشم من و ما فقط به این تعجیل است


اکرم بهرامچی


جمعه 30 فروردین 1398

اگر نرگس غزل ریزد

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


نگاه ماه شعبان تا  درنگ دیگری دارد
صف ِ  چشم انتظاران طرح و رنگ دیگری دارد
 
هوای نرگس  مستانه  در هم ریخت  شعبان را
نگاه  ِ  نرگس ِ  مستانه   جنگ ِ دیگری دارد
 
تمام لحظه ها از حسرت  ِ دیدار،  بغض آلود
نمیدانم چرا غم  ، دنگ و فنگ دیگری دارد
 
شکوه ِ جمعه ها را ندبه پر کرده َست بی تردید
ولی  حرف ِ دلم ، متن ِ  قشنگ ِ  دیگری دارد
 
حواسم پرت میگردد  اگر نرگس غزل ریزد
برای سر شکستن  عشق ، سنگ ِ دیگری دارد
 
تمام آرزو هامان  ظهور ِ صبح  ِ موعود است
ولی دریای طوفان زا  نهنگ ِ  دیگری دارد
 
صدای صور اسرافیل  خواب  ِ قصه را پر کرد
اگرچه  دفتر تعبیر  ، رنگ دیگری دارد

اکرم بهرامچی


جمعه 16 فروردین 1398

سیل

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

سیل آمد و خانه غرق شد، رفت به خواب
 شد هستی مان در گِل و لایش   مرداب

ما خانه خرابیم و عزا دار و خموش
 از اهل قلم مباد ، جز بانگ  ِ خروش

اکرم بهرامچی


جمعه 9 فروردین 1398

سال نود و هشت

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

به شاعرانی که در این اوضاع هنوز از گل و بلبل می سرایند


برپاست بخار ِ نود و هشت ز مرداب
رفتیم به زیر گل ِ این هجمه ی سیلاب

سالی که چنین است به تقویم بهاری
در هر ورقش گفته بچرخید چو گرداب

ای شاعر بلبل که مرامت می ِ ناب است
از مردم خود بی خبری برده تو را خواب

سال نود و هشت بخارات نفس گیر
برخاسته از گند در این گلشن ِ گنداب

اکرم بهرامچی


یکشنبه 4 فروردین 1398

باران می فهمد

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

چشمه سار، باران را به ذهن سپرده است
که  دریا را گم نکند.
همیشه
ماهی های کوچک ِ همین  چشمه ها 
  خوشبخت ترند
چه فرقی می کند به دریا برسند
یا تنگ های کوچک بلورین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ماهی های کوچک
شناورتر  از نهنگ ها
چشمه را میفهمند
  باران می داند چشمه ها ، در ذهن ِ  نهنگ ها
 نمی گنجند.

اکرم بهرامچی


جمعه 10 اسفند 1397

سلام ای فاطمه

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

سلام   ای فاطمه     ای آفتاب  ِ   شب نشین  ِ  درد
سلام ای یاس  باران خورده در این  روزگار ِ  سرد
 
سلام    ام ابیهای  ِ  بلندای  ِ   شمیم   عشق
کنار ما کمی بنشین  ، به عصر ِ سایه ها برگرد
 
به روی  ذهن ِ  تبدار زمین ،  آبی  بزن  بانو
عطشناکیم و می گردیم  در گردونه ای نامرد
 
چنان گیجیم  و  چرخانیم و ناباور که می ترسم
به دست گرد بادی واژگون گردیم ، زار و زرد
 
نمیدانم چرا واگویه ها فرصت نمیگیرند
چه نا آرام  می پیچند در آوای این شبگرد
 
سلام ای   سبز بانوی  عفیف ِ آفتاب  ِ  سرخ
بیا بگذار مرهم ، برهزاران خوشه های درد

اکرم بهرامچی


جمعه 28 دی 1397

پازل

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

گریه شد بغض ، بیا ایل و تبارم ،  بهمن

شانه ات را بسپاری؟  که ببارم بهمن

 

سوز سرما ی زمستان شده و این  کوچه

پر شد از بستر خونبار ِ انارم ، بهمن

 

باغ خشکید....... از آوازه ی  مرموز کلاغ

سالها ها هست  پر از گرد و غبارم بهمن

 

تا همیشه ،همه جا ، یاد خروشت  باقیست

به جز از یاد چه دارم   به مزارم  بهمن

 

مثل خرداد پر از شیوه ی آشوبگریست

و بجا نیست   دمی  پلک گذارم بهمن

 

رفته اند از سر این کوچه و مانده ست مدام

زاغ بد ذات ، در این ظلمت ِ تارم، بهمن

 

در فلق بود که پرسید سواری از باغ

دشمنان را به چه ترتیب شمارم   بهمن؟

 

کاش در پشت افق  قطعه ی خورشیدی بود

تا در این پازل  تاریک  گذارم   بهمن


اکرم بهرامچی


جمعه 28 دی 1397

بهمن

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


بهمن
 رفته ست تا  بی انتهای نا کجا ، بهمن
میدان ،خیابان ، پا به پای  کوچه ها بهمن
 
پشت ستون سرد شب  پشت نگاه ماه
خون میچکاند   در مداری آشنا  بهمن
 
همراه پرواز پرستو  های بی طاقت
رفته ست تا آن سوی  مرز ماسَوا بهمن
 
فریاد های سرخ ِ تب داری عجین گشته ست
در لا به لای انفجار ِ  ناله ها  ، بهمن
 
در سایه های شب ، شعاع روشنی گم شد
مشت ِ گره کرده ، زنَد بر طبل لا   بهمن
 
از رد پای چرخش ِ میدان ِ خون  ، پیداست
حرفی دگر دارد در این حال و هوا، بهمن
 
این  رد پاها در دل  تاریخ می مانند
از انفجار درد   پُر شد تا  خدا    بهمن
از انفجارِ درد پر شد تا خدا بهمن
از انفجارِ درد.............................

اکرم بهرامچی


دوشنبه 24 دی 1397

بخوان به نام عشق که استاد سرود

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشكن
در این حصار جادویی روزگار بشكن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره ی كوهسار بشكن
تو كه ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشكن
... سر آن ندارد امشب كه برآید آفتابی؟
تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
بسرای تا كه هستی كه سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشكن
شب غارت تتاران همه سو فكنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشكن
ز برون كسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشكن

محمدرضا شفیعی کدکنی


چهارشنبه 21 آذر 1397

چند سال پیش گفتند تحریم ها دیگه تموم شد(یلدایی)

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

خبر ، پایان ِ تحریم است و خوش باش
که پایان یافت ، بار ِ روی شانه
 
رسیده موسم ارزانی و بخت
رسیده میوه ها هم دانه دانه
 
شب یلدایمان   نزدیک  و باید
خریدی کرد ، ارزان ،  نوبرانه
 
که پایان یافت  تحریم ِ طویل و
گرانی های بی حد در زمانه
 
وقیمت ها   شود  نرخ قدیمی
و باید شد به دکان ها روانه
 
بساط ِ  تخمه و آجیل یلدا
انار ساوه و شام ِ  شبانه
 
  اجاره منزل از این پس شود مفت
بهای آب و برق و گاز خانه
 
  بهای خود رو و بنزین و گاز است
  بهایی مفت و ارزان  ،  بی بهانه
 
 خدایا جور شد با این خبرها
فراهم گشته، خوشحالیم الانه
 
همین فردا قرار ِ ما به بازار
لب خندان ما پر از ترانه
 
ولی ترسم    که فردا   توی بازار
کسی گوید به لحنی عامیانه
 
شتر در خواب   بیند پنبه دانه
گهی لف لف خورََد، گه دانه دانه
 
اکرم بهرامچی


تعداد کل صفحات: 22 1 2 3 4 5 6 7 ...