تبلیغات
چه کسی گفت خدا شاعر نیست
سه شنبه 24 اسفند 1395

بهترین غزل

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

 

"نفسم گرفت از این شهر در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن

چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن

تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن

زبرون کسی نیاید، جویباری تو این جا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن

شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه دیوسار بشکن

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش، طلسم کار بشکن

بسرای تا که هستی، که سرودنست بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن"

 

*     *     *استاد شفیعی کدکنی


دوشنبه 16 اسفند 1395

سهم من یک قلم و چکه ای از جوهر بود

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

زندگی در همه ابعاد   زمین گیرم کرد
 تا به خود آمدم از کل ِ  جهان سیرم کرد

مثل خوابی که شب ِ حادثه را گم می کرد
گم شد و صبح .... به صد حادثه تعبیرم کرد

سهم من یک قلم و چکه ای از جوهر بود
که  ورق پاره ا ی  از درد  فراگیرم کرد

کودکی.... روشنی ِ بودن ِ مادر را داشت
که مرا در سفر ِ  عشق سرازیرم کرد

کودکی... فصل جوانی .... سریالیست  بلند
که به کوتاهی ِ یک لحظه     شبی پیرم کرد

خواستم قصه ی لبخند به پایان نرسد
قطره ای   اشکِ تمسخر شد    و تحقیرم کرد

و خدا یی که مرا سخت در آغوشش داشت
شعله ای شعر به جانم زد و تبخیرم کرد
اکرم بهرامچی


پنجشنبه 28 بهمن 1395

راه شب پرستان ردپا دارد

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


همیشه شهر،  زیر ِ  پای  ِنامردان  ، تکان میخورد
و دود آلود ،  فریادش به سقف ِ  آسمان میخورد
 
نگاه ِ  کوچه هایش با پلاکی سرخ رنگین بود
خیابانها ی مخدوشش  تلنگر بی امان میخورد
 
و می فهمید  راه ِ شب پرستان   رد ِ  پا دارد
و غمگین بود انگاری گلویش استخوان میخورد
 
به روی برگهای زرد  کاجش  لایه ای تاریک
درختانش به درد لای جرز این و آن میخورد
 
اسیر ِ سالها  در  انتظاری  سخت و طولانی
بهار ِ  پلکهایش  با هیاهویی خزان میخورد
 
تمام دلخوشی ها را درون صبح جا میکرد
و با یک جرعه صبحش را ته  ِ یک استکان میخورد
 
همیشه شهر در حسرت ،  به یاد  ِ روستایی دور
تک و تنها  کنار سفره ای   خاموش  نان  میخورد
 
اکرم بهرامچی


یکشنبه 3 بهمن 1395

خاکستر تاریخ

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    



پلکی بزن  این پنجره ها ، بسته ، اسیرند
مردم دگر از دیدن هر حادثه   سیرند

بنگر که قفس پرشده از بغض گزنده
در غربت خاموش و در مرگ پرنده

گفتند  کبوتر پر پرواز ندارد
در لهجه ی بی پر شدنش ساز ندارد

لب تشنه و خشکیده   از این مهلکه  سیریم
اینجا همگان منتظر نسل غدیریم

ما منتظر جرعه ای از چاه ِ  امیریم
در وسعت ِ بن بست ِ هیولای کویریم

تقویم ترک خورده پر از نبض صبورست
خاکستر تاریخ پر از شعله ی نورست

خاکستر ققنوس و نفس های بریده ست
این پنجه که در آینه نقش تو کشیده ست

تصویر ترک خورده ی پرواز پرستوست
یک مشت پر و بال در این مهلکه هرسوست

فریاد و فغان از جگر سوخته ی ماست
این شعله که درمعرکه و  مهلکه برپاست

باید که بیایی ز دل ِ خسته ی تاریخ
در کوچه ی بن بست و در بسته ی تاریخ

باید که به این سمت ِ  عطش هم نفس ِ  ابر
بی وقفه بباری به دل ِ سوخته ی صبر

باید که صدای تو در این گنبد ِ  دوار
یک روز   بپیچد به سرا پرده ی انکار

خاموش شود شعله ی جانسوز و جگر سوز
باران بزند پنجره را باز دل افروز

یک روز بیایی بنشینی و بمانی
یک جرعه غزل از  سفر  عشق بخوانی
 
اکرم بهرامچی


جمعه 1 بهمن 1395

انتظار نجات گروه آتش نشانان ساختمان پلاسکو

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    



بگو زنده ای ای همیشه دلاور


 که هرگز نگیرد به ققنوس آذر.....

 به دور ضریح انتظار تو دارند
 
نگاه غمین هزاران کبوتر

اکرم بهرامچی


سه شنبه 21 دی 1395

سرزمین کاوه ها

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

 

 

ناله ها پیچیده ، ضجه ، آه ،  وقت رفتنت

 

در مسیری در هم و  جانکاه   وقت رفتنت

 

 

نقش چشمان پلنگی مانده در تصویرها

 

در نگاه  ِ بی بدیل ماه   ، وقت رفتنت

 

 

سرزمین کاوه ها همواره شاهد بوده است

 

 حزن این تکرار را  ناگاه  وقت رفتنت

 

 

مسند  تاریخ می ماند ، قضاوت میکنند

 

نسل های روشن و آگاه  ، وقت   رفتنت

 

اکرم بهرامچی


چهارشنبه 8 دی 1395

در فلق بود که برگشت سوار

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

در فلق بود که می دید سوار........

 خانه ای پیدا نیست

وسعت عاطفه ها تنگ تر از روزنه ها........

 کوچه ها یی بن بست...

و خیابان تاریک...........

کوچه باغی که در آن خاطره ها گل میکرد

 بستر یخ زده ای بود نمور........

کوچه باغی در گور....... .

دشمن و دوست در این مهلکه درهم شده بود

 در فلق بود که برگشت سوار

 از مسیری که افق هایش در مِه گم بود.....

اکرم بهرامچی


شنبه 20 آذر 1395

پایان عمر

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

چیزی به پایانم نماند و زندگی گم شد
بازیچه ی سیب و مصیبت های گندم شد
 
قلبم تمام عمر سرگردان و  عاشق بود
یک عمر   معشوق  ِ  ِنگاه ِ  یک تبسم شد
 
عاشق شد و یک باغچه  گل های کوچک کاشت
در چشم ِهایش ،  خوب بودن ها   تجسم شد
 
شاعر شد و پای غزل امضای خونین زد
فواره زد درخون ، میان ِ  جوهرش گم شد
 
دلبسته شد، مثل پرستویی که با جفتش
در آفرینش با خدا غرق ِ تفاهم شد
 
دلبستگی یعنی شبیه ِ موج ِ دریایی
طوفان شد ن ،  در ژرفنا   غرق ِ تلاطم شد
 
 
دلبستگی یعنی شکوه عشق ِ فرزندان
دلبستگی یعنی شراب ِ عشق را خُم شد
 
فرزند یعنی آبی ِ بی انتهای عشق
مادر شدن یعنی فدای بار چندم شد

در ازدحام این همه مادر ،شدم مادر
نامم در این آمار ِ  زیبا  صد هزارم شد
 
امشب  که دلتنگم برای حرف ، حرفی نیست
حتی الفبا ی  دلم   غرق ِ توَهم   شد
 
اکرم بهرامچی


پنجشنبه 18 آذر 1395

پلک زد مهتاب

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

برق ِ چشمان  پلنگان   در نگاه  ماه ریخت
آسمان چرخی زد و در پای این  درگاه  ریخت
 
سمت ِ   قاب ِ  پنجره چشم افق  تا سجده کرد
یاس ِ گلدان عطر خود را تا  افق  نا گاه ریخت
 
لا به لای گیسوان  شب   فراتر رفته  بود
چون پریشان شد  نسیمش  فرصتی کوتاه   ریخت
 
در فراز و در نشیب ِ چرخ بازیگر شبی
آن قدَر  لرزاند  دستم را  که دل در راه   ریخت
 
حس بی پروایی ِ  ناب زلیخا  ماندنیست
این چنین شد عشق ،  پوسف را به کام ِ  چاه  ریخت
 
زیر لطف ِ پوستین  ِ شب خدا را سجده کرد
هوی درویشی  که در  قاب دلش  الله  ریخت
 
پلک زد مهتاب  ، در چشمان خواب آلوده ای
غمزه اش  خورشید را در   شعله  های  آه ریخت
 
اکرم بهرامچی


سه شنبه 16 آذر 1395

فرمان بده

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    



 در جاده ها ی نور   رَد ِ گام هایت هست
در پرده یِ شب ، عطر گیسوی رهایت هست



آدینه  با حسرت  برایت ندبه می خوانیم
اما میان هفته  هم شوق ِ دعایت   هست



وقتی که دلتنگیم و باران خورده و گریان
دلخوش به این هستیم لطف ِ شانه هایت هست



در انتظارت  ، شوق پروازیست ، دل ها را
بال ِ پرستو را   بهار ِ  سبز پایت  هست



وقتی میان  ِ جمع ،  غربت ، سهم ِ  سنگینیست
آرامش ِ   طرز ِ  نگاه ِ  آشنایت  هست



غربت  نشین ِ  کوخ ها ، درماندگان هستند
اما ظهور ِعدل ِ موعود ِ خدایت هست



گلهای نرگس چشم در راهند باز آیی
برگرد ، نرگس قرن ها در خاک پایت هست



فرمانروای مطلقی بی هیچ ابهامی
زیبا ترین  مهد ِ  زمین   ام القرایت هست



دستی  بکش در برکه ی اندیشه ی عشاق
در برکه ی عشاق نقش ِ ماجرایت     هست



در نیمه ی شعبان  که قرص ماه می رقصد
شیدایی ِ چشم ِ پلنگان در هوایت هست



این قرن ها ، این روزگاران ،بازی ِ عمر   است
با   صور ِ  اسرافیل ،  آغاز  ِ  ندایت  هست



فرمان بده دنیا ی غارتگر به هم ریزد
در قدرتت ، فرمان ِ  بی چون و چرایت  هست

 اکرم بهرامچی


یکشنبه 7 آذر 1395

پایان سال گوسفند

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


 
چند ماهی  ذهن من   تا می چرید     ای گوسفند
شعر می گفتم در این سال جدید  ای گوسفند
 
تا شنیدم در خبر ها    آی   مردم  ؛ خورده اند
حق ملت را ، کسانی  بی کلید   ای گوسفند
 
از رقم های نجومی ِ حقوق ِ عده ای
بی خبر بودیم، در خوابی بعید، ای گوسفند
 
چند صد میلیون تومن  فیش حقوق  از آن طرف
برملا  شد، خواب ،از چشمان  پرید  ای گوسفند
 
این طرف   مردم  پی ِ  نانی حلال و اندکند
آن طرف ها، پورشه، برج ِ سپید ، ای گوسفند
 
از  توافقنامه ی برجام این افشاگری
 شد نصیب ِ بی نصیبان  از امید  ، ای گوسفند
 
با توافقنامه ی   برجام     می گفتند زود
دردِ  بیکاری  بگردد    ناپدید  ای گوسفند
 
این طرف بیکاری اما آن طرف  ها ای دریغ
جیبِ  جمعی پر شد از   پولی سعید  ای گوسفند  
 
جیب ِ  ما سوراخ بود و سکه ای  در آن نماند
گیر کرده در ته ِ  آن  یک کلید    ای گوسفند
 
این کلید ِ  حل ِ  مشکل زنگ خورده سالهاست
باز گردد؟  قفل هایم   بی کلید     ای گوسفند؟؟؟؟؟
 
اکرم بهرامچی


جمعه 23 مهر 1395

جرعه ای عشق

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


جرعه ای عشق


 
تا نماز است تجلی گه ِ  ما.... بسم الله
تا حسین است علمدار خدا...... بسم الله
 
آیه ی عشق بخوان پرچم ِ قرآن بر دوش
صدر ِ  هر آیه  چو باران  ِعطا ،  بسم الله
 
نینوایی شدن  و مسلک زهرا سرخ است
بیت زهراست هوای  شهدا   ،  بسم الله
 
مثل عباس  که یکدست جواهر شده است
ذات یکدست بیاور  به صلا ، بسم الله
 
تشنه لب ، سلسله  در سلسله مکتب این است
قطره ای باش  وَ بی رنگ و ریا ، بسم الله
 
ساقی کوثر میخانه  شبی گفت به عرش
جرعه ای عشق ،  تجلی گه ِ  ما ،   بسم الله
 
 
اکرم بهرامچی


دوشنبه 19 مهر 1395

عاشورا

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

در آتش و شط ِ خون ، شناور بودند
هفتاد و دو خورشید ِ  دلاور بودند

در محضر سرخ ِ عشق ، بی غسل و کفن
معنای حضور ِ  سبز ِ باور بودند

اکرم بهرامچی


چهارشنبه 13 مرداد 1395

جنگ

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

لب تشنه ی خون ، تفنگ،   پایان نگرفت

میراث  نبرد و  ِ  جنگ ،  پایان نگرفت

همواره  در این جاده ی پر شیب و فراز

 آثار ِ دو پای لنگ   ،  پایان نگرفت

اکرم بهرامچی


سه شنبه 22 تیر 1395

طنز تلخ سال گوسفند

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

 
 
چند ماهی  ذهن من    هِی می چرید ای گوسفند
شعر می گفتم در این سال جدید  ای گوسفند
 
تا شنیدم در خبر ها    آی   مردم  ؛ خورده اند
حق ملت را ، کسانی  بی کلید   ای گوسفند
 
از رقم های نجومی ِ حقوق ِ عده ای
بی خبر بودیم، در خوابی بعید، ای گوسفند
 
چند صد میلیون تومن  فیش حقوق  از آن طرف
برملا  شد، خواب ،از چشمان  پرید  ای گوسفند
 
این طرف   مردم  پی ِ  نانی حلال و اندکند
آن طرف ها، پورشه، برج ِ سپید ، ای گوسفند
 
از  توافقنامه ی برجام این افشاگری
 شد نصیب ِ بی نصیبان  از امید  ، ای گوسفند
 
با توافقنامه ی   برجام     می گفتند زود
دردِ  بیکاری  بگردد    ناپدید  ای گوسفند
 
این طرف بیکاری اما آن طرف  ها ای دریغ
جیبِ  جمعی پر شد از   پولی  بعید  ای گوسفند  
 
جیب ِ  ما سوراخ بود و سکه ای  در آن نماند
گیر کرده در ته ِ  آن  یک کلید    ای گوسفند
 
این کلید ِ  حل ِ  مشکل زنگ خورده سالهاست
باز گردد؟  قفل هایم   بی کلید     ای گوسفند؟؟؟؟؟
 
اکرم بهرامچی


تعداد کل صفحات: 17 1 2 3 4 5 6 7 ...