یکشنبه 16 اردیبهشت 1397

بازار را بچسبید

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

بشکن زنان   شنیدم  از مُخبران ِ  تهران

اینک سقوط کرده  نرخ طلا و آخ جان
 
در سفره ها بریزید  تصویر ِ سکه ها را

این روزها چپ و راست خوشبختی ِ  فراوان
 
غم را رها کنید و بازار را بچسبید

با این طلای ارزان    با این دلار وِیلان

نرخ ریال گشته بالا تر از جواهر

پوند و دلار و  وِ ل کن  دَم کن تو چای گیلان
 
عیبی ندارد   ای دوست    مرغ و پلو نباشد

 یا میوه و تره بار .....نرخ طلاست ارزان
 
دارو اگر گران است هرگز نخر عزیزم

هستیم سالم ای دوست  خوشحال و خوب و شادان
 
چندین برابراکنون   نرخ اجاره   منزل

پرداخت کن سر ِ ماه  با روی خوش  وخندان
 
بازار اشتغال است  داغ  و شلوغ وروشنِ

حقا که  ریشه کن شد   بیکاری  و غم ِ  نان  
 
شمش طلا بریزید در کاسه های  چینی

مفت است آش ِ  شمش و ته چین ِ سکه  اینسان
 
رخت و لباس و کفش و آذوقه را رها کن

گویا که مد شده است  ترفندهای  عریان
 
سبزی و سیب زمینی پیوسته شد به تاریخ

همراه تخم مرغ و روغن و لوبیا جان
 
خودروست مفت و ارزان با سوخت های  وافر

در هر مدل بخواهی  با سرعتی  چو طوفان
 
هستیم شاد و خوشبخت  با پشتوانه ی جیب

نرخ طلاست ارزان.......  کشک است باقی ِ آن


 
اکرم بهرامچی  


سه شنبه 23 مرداد 1397

متن غم

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


با دست ِ  خالی هم شب تقدیرمان خوب است
امشب كمی هم رنگ و روی آسمان خوب است

 
باد شمال آمد هوا هم صاف تر شد.... بعد
گفتند در اخبار....  احوال ِ  زمان  خوب است

 
امشب نوشتم ((این   زمینی ها  بدون شرح))
حتی  دعا هم مختصرتر  بی گمان  خوب است

 
لازم نبود از متن غم  یك لوح بنویسم
بی شک  خبر دارد  كه حال ِ  دردمان خوب است

 
بی شک  خبر دارد كه شبها اشك می ریزیم
در صبح و ظهر و عصر هم ، بی وقفه هان خوب است

 
امشب نوشتم  نانمان   هم طعم ِ زَقوم است
 در روز مرگی ، مردن ِ ِ بی خانمان  خوب است

 
امشب خدا تقدیر خواهد كرد خوشبختی
آمین باید گفت ، تا این گفتمان خوب است


بهرامچی


دوشنبه 22 مرداد 1397

رفت دریای خزر

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

رفت دریای خزر در قعر گور
با تلاش دشمنانی بس ضبور
می بُرند و می بَرند و می خورند
با زبان خوش و یا با حرف زور

اکرم بهرامچی


چهارشنبه 17 مرداد 1397

زقوم می جوشد به جای آب

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

 

با ذوالفقارت  سر بزن دنیای  ماتم را
تا سر نمانَد، ابن ملجم های عالم را

خاک وطن را در جهنّم غوطه ور کردند
مولا به پا کن انقلابی در جهنم را

شال سیاهت را بکش بر روی دوش قرن
زار و عزا داریم این اوضاع ِ در هم را
 
اینجا غدیر ِ چشمه های خشک  و خونبارست
با ذوالفقارت سر بزن  هنگامه ی غم را
 
در خاک خوزستان هوا لب تشنه و زخمیست
چشم انتظاریم ابر را ، باران  ِ نم نم را
 
هرگز مبادا  سرزمین آریا  در خون
هر گز نبیند هیچ چشمی  خواری ِ جم را
 
از بیستون تا فارس ، تا موج ِ خلیج پارس
هر گوشه ای دیدیم  ، بیداد ِ مسَلّم را
 
از  چشم ها خشمی عیان  و شعله ور جاریست
زقوم می جوشد به جای آب ، زمزم را
 
جغرافیای سرزمینم  مهد ِ بیداد است
هر گز مبادا اینچنین ،تاریخ ِ آدم را
 
 
 تا کربلا های مضاعف در وطن  برپاست
پرچم به دوشیم   ، آستان های محرم را
 
اکرم بهرامچی


جمعه 12 مرداد 1397

بشکن بشکن

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

نغمه ی امروزه بشکن بشکن است و تار و مار
حرف اخبار است دراین روزها ارز و ،دلار

مَردمان خسته َند از بس  مردمک ها بسته شد
کاش می بستند گودال ِ دهان را از شعار

این وطن تا بیشه ی شیران ِ نر باشد مدام
نیست جای روبَهان و کرکسان ِ بیشمار


اکرم بهرامچی


چهارشنبه 10 مرداد 1397

بازار مریض است

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

خسته است وطن در غم این مهلکه بازار
ارزان شده بر سر در ِ این مهلکه ها ،   دار

دلبسته ی یک دسته کلیدیم و دیدیم
قفل است که بر قفل سوار است اسف بار

این ره به کجا ختم شودبا خرَک لنگ؟
گندم به زمین ریخته خروار به خروار

سوزد جگر از جنگ روانی ،که عیان است
می دانم و می دانی و لالیم و کر و زار

بازیچه شده سفره ی  هر روزه ی مردم
بازار مریض است  و چرا نیست  مددکار؟

ویروس عظیمیست  ، تلنبار  به انبار
خسته است وطن در غم این مهلکه بازار

اکرم بهرامچی


یکشنبه 7 مرداد 1397

حتی شیطان

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

اینجا ایستاده ایم
 زمین، ایستگاهی ست، عطشناك
به شكل ِ سیب .
جایی برای فوران   ِ باران ِ  سرکشی
فرود آمدیم  در غار ِ تجربه  های ممکن
در
ایستگاهی  ابدی
لبخند نمی زنیم و  تو را گریه می کنیم
ای نسل های نروئیده در فصل ِ روشنی
ای نسل های بدون ریشه  و ساقه در زمین
ای  محكومین ِ بی گناه
بذرهای گندمک های معصوم  هم
گناهكار نیستند
سیب گناهکار نیست
و حتی شیطان .........
نمیدانیم چرا؟
این كوله های سنگین  ِ بر دوشمان.............
  میراث شماست

اکرم بهرامچی


یکشنبه 7 مرداد 1397

بهترین غزل

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

محمدرضا شفیعی کدکنی


نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشكن
در این حصار جادویی روزگار بشكن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره ی كوهسار بشكن
تو كه ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشكن
... سر آن ندارد امشب كه برآید آفتابی؟
تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
بسرای تا كه هستی كه سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشكن
شب غارت تتاران همه سو فكنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشكن
ز برون كسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشكن



شعر از استاد  محمدرضا شفیعی کدکنی
R


چهارشنبه 27 تیر 1397

صلح

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


تفنگ وغرش ِ  خمپاره و  سنگر ، نمی خواهد
سفیر جنگ را در جبهه ها دیگر ،نمی خواهد

هزاران واژه میپیچد از این فریاد ها فریاد
صدای مردمان ِ خسته  گوش کر  ، نمی خواهد
 
همیشه جنگ در چشم بشر تکرارتاریخ   است
خدای مهربان اما نگاه ِ  تر     نمی خواهد
 
همیشه کودک امروز در گهواره ی لبخند
برای خواب ِ  فرداها به جز مادر نمی خواهد

برای صلح  یک تکه سپیدار از خدا کافیست
خدا روی بهشتش  شاخه ی بی سر نمی خواهد
 
کبوتر باش حتی در قفس پرواز ِ  دیگر باش
صدای عاشقان وقتِ  پریدن  ، پر   نمی خواهد
 

اکرم بهرامچی


پنجشنبه 14 تیر 1397

مسلخ

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

باز هم می ترسیم ، سخن آغاز کنیم
و چو ایام ِ قدیم  ، نغمه ای ساز  کنیم

ارتفاعیست بلند ، دورمان دیواریست
فرصت پنجره نیست ، همه جا بیزاریست

دین فروشی رایج  ، حجم ِ بازار ،عجیب
همه در حال ِ سقوط  ،همگی برده ی  جیب

لاشخورهای مهیب ،  با سپرهای بلند
در پی ِ سرزدن ِ  بوی ِ صد لاشه ی گند

عمرمان را خوردند ، لحظه ها خوردنی اند
دست های من و تو ، لاغر و مردنی اند


معجزی نیست در این ، هجمه ی مسلخ ِ نور
مانده تنهائی ِ مان  ، در مغاکی  از  گور

تا خدا گم شده است، خنده های من و تو
زیر این سقف ِ شکست، خنده های من و تو

آسمان هم خشکید،  ابرها پوسیدند
 قرن ِطاعون زده را ، همگان بوسیدند

لاشخورهای نجیب؛ فرصت ِ مهمانیست
سفره ای از گنداب ، وقت ِ چَه چَه خوانیست

هیچکس اینجا نیست ، لاشه ها آزادند
دست های من و ما،  در پناه ِ بادند

اکرم بهرامچی


یکشنبه 3 تیر 1397

بعد از شهدا

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

منم و این جسد   و این سر بی خاصیتم
و کسی  نیست در  این پیکر ِ بی خاصیتم

بال پرواز نمانده ست  در این رخوت ِ سست
مانده ام پای  همین سنگر ِ بی خاصیتم

شعله ای  نیست که در من بگدازد آتش
مانده ام در تل ِ  خاکستر ِ  بی خاصیتم

پرسش مردم شهرم چه جوابی میخواست
که چرا ماند ه  دو چشم ِ ترِ  بی خاصیتم
 
مانده ام شاهد بدبختی مردم باشم
مانده ام تا بزنم بر سر ِ  بی خاصیتم

شهدا بال گشودند که حسرت مانّد
در ِ  دل ِ غمزده ی  پرپر ِ بی خاصیتم

کاشکی دست  مرا قدرت تاثیری بود  
که تلنگر بزند بر  در ِ  بی خاصیتم

قلمم شعشعه اش  شعله ی جانسوزی داشت 
که زند  شعله در این دفتر ِ بی خاصیتم
 
کاش بعد از شهدا  ، مرد به میدان می ماند
نه قلم های من و جوهر  ِ بی خاصیتم
 
اکرم بهرامچی



جمعه 25 خرداد 1397

بازی

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

وقتی خیلی کوچک بودم
دنیا خیلی بزرگ بود
اما نگاه من
 وسعتش خیلی خیلی خیلی بزرگتر بود
من
 پشت ِ پلکهایم
پنهان شدم
 بازیگوش شدم
بزرگ شدم
بزرگ تر شدم
نگاهم کوچک شد
کوچک تر  شد
دنیا مرا دید
دیگر نتوانستم پنهان شوم
بازی را باختم
رها شدم
مثل بادبادکی  بدون ِ نخ
 
در دست باد ِ  بازیگر

اکرم بهرامچی


پنجشنبه 10 خرداد 1397

سلسله جنبان ماه رمضان

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


ماه رمضان آمد و افطار نداریم
در سفره ی خود، جز غم ِ بیمار نداریم
 
چون سفره ی ما رنگ ندارد به همین حُسن
در کاسه ی خود  حلقه ی زُنار نداریم
 
در  معده ی خالیست بخارات ِ نفس گیر
دل ضعفه شده مشغله ،  بیکار نداریم
 
آهی چو نباشد به لب ِ تب زده ، افسوس
در نیش ِ  سخن ، زهرِ  دل آزار نداریم
 
با دولت تدبیر و دل انگیز نگوئیم
فریاد که ما رونق ِ بازار نداریم
 
در سلسله جنبان ِ مقامات سلحشور
بی پست و مقامیم و غم ِ کار  نداریم
 
گر قیمتِ اجناس ِخوراکیست  ، صعودی
غم نیست چو ما فرصت ِ نشخوار نداریم
 
بلوای ریال و زر و بلوای دلار است
با جیبِ  تهی ، معرکه بازار   نداریم
 
بازار ِ  طلا، کشمکش ِ واسطه ، صراف
 بلواست ، ولی گوش ِ بدهکار نداریم
 
ماه رمضان آمده مهمان ِ خدائیم
جز خالق ِ  حق یار و مدد کار نداریم


جمعه 31 فروردین 1397

بی مزه

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


با دل دیوانه ی خود چَت كنید

خنده ها را بین خود قسمت كنید


 

زندگی در سرعتی مافوق ِ نور


می نویسد لحظه لحظه،حرف ِ زور



کنتور بی وقفه اش رایانه ایست

کارکردَش ، بی برو برگرد، بیست

 


فیش ِ ارقامش ،نفس گیرست و سرد

صِفر ها ، تا ناکجاآباد ِ درد



یك رقم لبخند هم بخشیده است

گرچه نصف ِ سهم آن را چیده است



تا سهام ِ خنده ها تقسیم شد

صفر های بی شمارش جیم شد



ضرب ِ تقدیر ست و پیمانی  طویل

واردات کفش و کود و دسته بیل




وِل کنیدَ ش ، خنده را عادت کنید

بی خیالی را کمی قسمت کنید



طنز تا در قالبی سربسته  است

واژه ی   بی مزه هم پیوسته است



اکرم بهرامچی


جمعه 17 فروردین 1397

نیایش

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

 
برق ِ چشمان  پلنگان   در نگاه  ماه ریخت
آسمان چرخی زد و در پای این  درگاه  ریخت
 
سمت ِ   قاب ِ  پنجره چشم افق  تا سجده کرد
یاس ِ گلدان عطر خود را تا  افق  نا گاه ریخت
 
لا به لای گیسوان  شب   فراتر رفته  بود
چون پریشان شد  نسیمش  فرصتی کوتاه   ریخت
 
در فراز و در نشیب ِ چرخ بازیگر شبی
آن قدَر  لرزاند  دستم را  که دل در راه   ریخت
 
حس بی پروایی ِ  ناب زلیخا  ماندنیست
این چنین شد عشق ،  پوسف را به کام ِ  چاه  ریخت
 
زیر لطف ِ پوستین  ِ شب خدا را سجده کرد
هوی درویشی  که در  قاب دلش  الله  ریخت
 

پلک زد مهتاب  ، در چشمان خواب آلوده ای
غمزه اش  خورشید را در   شعله  های  آه ریخت
 
اکرم بهرامچی


تعداد کل صفحات: 20 1 2 3 4 5 6 7 ...