تبلیغات
چه کسی گفت خدا شاعر نیست
سه شنبه 14 آذر 1396

گل اذان داد

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

 
  ماه میلاد بود وخداوند
بهترین ماجرا را رقم زد
کعبه چرخید و شور طوافت
رخوت ِ عالمی را به هم زد
 
عشق تا ریخت در پای باران
خاک ،همدوش ِ  رنگین کمان شد
ابر در مقدم ِ دل اذان داد
در طواف ِ  تو کعبه عیان شد 
 
می دمد عطر ریحان و قرآن
 لای فصل   دل انگیز پاییز
ماهِ  وحدت ،  شکوه ِ نبوت
پایکوبان و از عشق لبریز
 
بت شکست و در ایوان ِ  کسرا
ریخت آوار بر پای تقدیر
آتش کهنه خاموشی آموخت
ماه میلاد زد بانگ تکبیر
 
لرزه بر کفر و بتخانه افتاد
خواب ِ آذر  گشسبان  به هم ریخت
عالمی دید در مقدم ِ  تو
جهل و بطلان به قعر ِ  عدم ریخت  
 
 
شانه های تو ممهور عزت
در رسالت   مقدس ترینی
ای درخشان ترین طیف ِ هستی
امن و مومن ، محمد ، امینی 
 
گل اذان داد، قمری غزل خواند
واژه تطهیر شد در کلامت
عالمی جان فشان ،  پای قرآن
پای آموزه های ِ پیامت
 
امشب اعجاز ِ ذکر و دعاهاست
وقت ِ خوب ِ  اجابت رسیده َ ست
آنکه امشب دلش سوخت با عشق
جرعه ای از کلامت چشیده َست
 
اکرم بهرامچی


جمعه 10 آذر 1396

وام بازنشستگی

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

ای بازنشسته خبر از نان ِ  تری نیست
از وام و عنایت و حمایت خبری نیست
 
گفتند که پرداخت شود وام   به زودی
ما هیچ ندیدیم و ز ِ وامی  اثری نیست
 
پیری و کجی هاست نصیب من و ماها
از عمر و جوانی و گذشته ، ثمری نیست
 
ای باز نشسته تو کجا؟ کِی  بنشستی؟
یک عمر دویدی و کنون بال و پری نیست
 
نه گردش و تفریح و نه مالی و مِنالی
در دور و بَرت هم اثری از نفری نیست

جز چین و چروک و کچلی نیست نصیبت
در لحظه ی دیگر به تنت نیز سری نیست
 
پاییزتمام است و زمستان سر ِ راهست
جز کنج اتاقت اثر از دشت و دری نیست
 
پیکان و پراید است و دوچرخه مدد ِ  تو
چون سهم تو در بنز و فراری،  کمری نیست
 
ای بازنشسته شکمت را   مَده صابون
چون سهم تو در کل ِ جهان جز شرری  نیست
 
اکرم بهرامچی


یکشنبه 5 آذر 1396

با صور اسرافیل آعاز ندایت...........

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    



 در جاده ها ی نور   رَد ِ گام هایت هست
در پرده یِ شب ، عطر گیسوی رهایت هست



آدینه  با حسرت  برایت ندبه می خوانیم
اما میان هفته  هم شوق ِ دعایت   هست



وقتی که دلتنگیم و باران خورده و گریان
دلخوش به این هستیم لطف ِ شانه هایت هست



در انتظارت  ، شوق پروازیست ، دل ها را
بال ِ پرستو را   بهار ِ  سبز پایت  هست



وقتی میان  ِ جمع ،  غربت ، سهم ِ  سنگینیست
آرامش ِ   طرز ِ  نگاه ِ  آشنایت  هست



غربت  نشین ِ  کوخ ها ، درماندگان هستند
اما ظهور ِعدل ِ موعود ِ خدایت هست



گلهای نرگس چشم در راهند باز آیی
برگرد ، نرگس قرن ها در خاک پایت هست



فرمانروای مطلقی بی هیچ ابهامی
زیبا ترین  مهد ِ  زمین   ام القرایت هست



دستی  بکش در برکه ی اندیشه ی عشاق
در برکه ی عشاق نقش ِ ماجرایت     هست



در نیمه ی شعبان  که قرص ماه می رقصد
شیدایی ِ چشم ِ پلنگان در هوایت هست



این قرن ها ، این روزگاران ،بازی ِ عمر   است
با   صور ِ  اسرافیل ،  آغاز  ِ  ندایت  هست



فرمان بده دنیا ی غارتگر به هم ریزد
در قدرتت ، فرمان ِ  بی چون و چرایت  هست

 اکرم بهرامچی


دوشنبه 29 آبان 1396

شکوه ِ وحدت

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


شب عبدالله،  دستانش به سوی آسمان ها بود
نگاه ِ  آمنه  از درد ِ پهلویش   هویدا   بود
به دورش آسیه  ،عَذرای اطهر بود و  حوا بود
شکوه ِ عرش بود و خانه لبریز ازتمنا بود
 
صدای گریه ات پیچید ، چشمانت چو گل وا شد
جهان مسرور از میلاد خاتم ،    جشن برپا شد
 
ربیع الاول است و عرش گلباران شد از رویت
زمین هم،آسمان هم، محو ِ مشکین طاق ِ  ابرویت
نسیمی عطر می پاشید از گل    لای گیسویت
و مبهوت است عالم  از دو چشمان  خدا جویت
 
به حسن ِ حضرت ِچشمت ،جهانی تحت فرمانت
بزن پلکی ، جهان افتد به پایت ، پای قرآنت
 
ربیع الاول است و نور وحدت جشن میگیرد
خدا در مقدم ِ  ِ ختم  ِ نبوت جشن می گیرد
نگاه کعبه  در چشمان ِ رحمت جشن می گیرد
و عالم در شکوهی از مسرت جشن میگیرد
 
به عبدالله می خندی   رسول ِ مهربانی ها
تو را در مهربانی می شناسند آسمانی ها
 
و آن شب  لحظه ی میلاد، تاریخی دگر سر زد
چو کسرا ریخت ،طاق دیگری پر نقش تر سرزد
به چشم موبدان ترسی ز میلاد ِ سحر سر زد
به آتش گاه ِ  پیر آنگاه   مرگی شعله ور سر زد
 
تو را دیدند و قرآنی که بر دوشت اذان می خواند
به صوت ِحُسن ِ خوش الحان و ترتیلی عیان می خواند
 
به دستانت فروغ عترت  آوردی  رسول الله
جهانی را  شکوه  وحدت  آوردی  رسول الله
برای عاشقانت    عزت   آوردی   رسول الله
نبوت را به ختمت  رحمت آوردی  رسول الله
 
ربیع الاول است و ذکر و آداب  ِمسلمانی
اجابت  کن دعاها را در این شب های  ربانی
 
اکرم بهرامچی


یکشنبه 28 آبان 1396

جام یقین (میلاد حضرت محمد ص)

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

غزل مثنوی میلاد حضرت  محمد (ص)
جام یقین

مکه در تب، نفس داغ زمین ،در جوشش
آسمان راز دلش چیست چنین در پوشش؟

مکه  عمری ست که جولانگه  نااهلان بود
مکه در حیطه ی فرمان   ابوجهلان بود

چشمه ی روشن افکار چو مردابی بود
زندگی  دست خوش ِ چرخش گردابی بود

وقت آن بود  زمین را  نفسی  برخیزد
و در این مهلکه  فریاد رسی برخیزد

و خدا  خاتم  ِخود را ، نفس ِ طوفان داد
وبه میلاد تو در جام یقین ، فرمان داد
****
حلقه حضرت چشمت به جهان چون در زد
خانه ی آمنه برعرش ملائک پر زد


نفس آمنه با هرم نفسهایت  نور
طالع ماه  ربیع و ید بیضایت ، نور

خاتم ربی  و از آینه ها    لبریزی
کیمیایی  و در این خاک ، گهر می ریزی

پشت قد قامتت ،عالم  به نماز آمده اند
کهکشان ها  به تماشای  حجاز آمده اند

رخ مهتاب ز یُمن   ِ تو ربیع الاول
آسمان ریخته بر جسم حریرت مخمل

صوت آهنگ تو  جان بخش ترین ترتیل است
ِ حُسن ِ صوت ِ ِ تو ز داود ی ِ اسماعیل   است

عرش  از مکنت رویت به زمین افتاده ست
شب ِ چشمان تو در   صبح ِ  یقین افتاده ست

دیده بر  چشم تو افتاد ملائک دیدند
قرص مهتاب به چشمان امین  افتاده ست

سوره ی  روشن نوری ، به همین حسن ِ دلیل
جلوه ها  در دل ِ  قرآن مبین افتاده ست

صورتت نقش و نگاریست پر از آیه ی ناب
که به فردوس برین نقش ِ  و نگین افتاده ست

از لب نام تو طوفان زد و  در عالم کفر
بت و بتخانه  به گرداب حزین   افتاده ست

پیش پای تو فروریخت مضامین عناد
عالمی دید که کسرا به زمین   افتاده ست

نور آتشکده خاموش شد از انوارت
چو نگاه تو در آفاق ِ  یقین افتاده ست


منم و  یک سر پر شور، زبانی بسته
شور هر  قافیه پیچیده مرا  پیوسته

منم و  حضرت دستان تو، فرمانی ده
بیت پایان غزل را    لب ِ  قرآنی  ده

ای شفای همه  ،  درمان ِ پریشانی ها
مرهم تشنگی از  چشمه ی پنهانی ها

به مضامین  تو آمد به حَرایت  جبریل
بسراید نفست را به  غزل خوانی ها

وحدت عشق شدی مکتب قرآن ذکرت
پر شد این بادیه از  شور  مسلمانی ها

ذکر نامت چو به تسبیح بچرخد با عشق
مست گردند  از   این آینه   گردانی ها

پرچم چشم تو  بر قله ی  کعبه ست  ولی
نام پر مهر تو  در کشور ایرانی ها

غزل  ِ مثنوی ات     قافیه بارانم کرد
آیه ی عشق تو اینگونه مسلمانم کرد

اکرم بهرامچی


پنجشنبه 25 آبان 1396

صدای مردم ِ غمگین ِ کرمانشاه

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    



به زیر کوله ی آوار می پیچد صدای زخم
صدای مردم غمگین ِ  کرمانشاه ،  لای زخم

کدامین جرم حکمی صعب و  بی رحمانه  برپا کرد
کدامین جرم هم وزن ِ قصاصی هست جای  زخم ؟

گلویم کوه بغضی دارد از سیلاب ِ  اشک و خون
که میریزد به اقیانوس بی مرز ِ  خدای    زخم

صدای تیشه ی فرهاد بر فرق زمین  کوبید
غم و  فریاد را، خون جگر را ،  در ردای زخم

چه معصومانه خشکیدند  چشم کودکان  درخاک
چه بی رحمانه لرزیدند  سقف ِ  خانه های زخم

به سوگت مادران خوانند در  مرثیه ای   خون بار
بخواب ای کودک نازم  ، میان لای لای ِ  زخم

بریز ای اشک پای بیستون  و طاق ِ  بستانت
بریز ای اشک معصومانه روی  ِ  ردِ  پای زخم

اکرم بهرامچی


جمعه 28 مهر 1396

آمین

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

این جمعه هم  آزرده و   تعطیل می چرخید
دنبال  ِ  صور ِ  دور ِ   اسرافیل  می چرخید

قلب ِ خیابانهای سرد شهر خالی بود
در آدمك هایش مِه و   قندیل  می چرخید

آنقدر غم بارید    تا سطح زمین پُر شد
حالا نگاه مبهم ِ  یک ایل می چرخید

دنیا زمین را باز هم محكم تكان میداد
گهواره ای در خواب های  نیل می چرخید

آخر   ترك خورد انجماد ِ  كهنه ی دنیا
انگار در متن زمان  قربیل می چرخید

در آسمان ِ  این كویر  ِ تشنه ی بی ابر
یك قطره باران در پی ِ   هابیل می چرخید

دنیا دگرگون شد  و رعدی دهر را پیچید
دیدند آیاتی كه   با  ترتیل    می چرخید

دیدند در این جمعه های خسته  ی بی مرز
آمین ِ  یارب یارب ِ تعجیل     می چرخید

 

 اکرم بهرامچی


دوشنبه 24 مهر 1396

نسل درد

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

 

'گفتند  زر می بارد از این آسمان  ، خاموش

ای دست های خالی  و بی خانمان،  خاموش

 

سال جهاد اقتصادی  سال خوشحالیست

ای بغض های گیر در حلقوممان ،خاموش

 

بازار ِ  ارز و بورس غوغا می کند هر روز

مثل ِ  همین غوغای فقر و درد و نان ، خاموش

 

تقسیم شد انسان  میان ِ  وسعتی هموار

چون پله های  ممتد یک نردبان ،خاموش

 

ما از نژاد  خاک ،  آنها   از  نژاد  ِ   زر

سیلی بزن بر گونه های زردمان ، خاموش

 

گِرد است دندان هایشان  هنگام  همیاری

بگذار در حلقوم ِخشکت استخوان، خاموش

 

 

ما نسل دردو زخم ،  آنها   نسل  ِ  ابریشم

فرق است اینجا بین نسل ِ  این و آن ، خاموش

 

رگهای ایشان  خون ِ  سرخ ِ گرم میخواهد

رگهای ما خشکیده در دیروزمان ،خاموش

 

اکرم بهرامچی


چهارشنبه 11 مرداد 1396

پابوس محضر پاک امام رضا(ع) با رباعیات

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

در محضر شمس طوس  ، سر داده دلم
از عالم ِ  بیخودی   خبر داده دلم
پر بسته به پابوس ِ رضا ،باید رفت
اینگونه   کبوترانه    پر داده دلم
-------------------------------------------------------
از لطف تو قسمتم شده  ذکر ِ دعا
یاهو زده ام پر شدم از رضا  رضا
ای دل ،  تو و شمس طوس وخلوتگه عشق
انوار بهشت است ز ِ  اسرار خدا
---------------------------------------
از فیض کرامتت پر از باده شدم
شوریده لب از سفسطه آزاده شدم
آهوی رمیده ام که در مکتب تو
از روز ازل رام شدم ،  زاده شدم
------------------------------------------
تا چنگ زدم  به  ذکر  مینای دعا
الطاف ِ  شفا شامل ِ  دل شد به خدا
دل ، کبوتر ِ جلد ِ کراماتت شد
بسته است پر و بال دلش را به رضا
----------------------------
دور سر ِ گنبدت دعا می رقصد
در زمزمه ها، خدا خدا ،می رقصد
آقا تو چه قدر عشق قسمت کردی؟
اینگونه  رباعیات ِِ ما می رقصد
-----------------------------------------
ایکاش همیشه  در حرم  هو بکشم
دور حرَمَت  مناره را بو بکشم...
در متن ضریح      مثل ِ  پرگار،  مدام
با کلک ِ خیال ،شکل ِ آهو بکشم
-------------------------------------------
 ما غرق دروغ ،شیک و پیک آمده ایم
انگار،  به قصد پیک نیک آمده ایم
آقا تو ببخش  ، جوجه ها   نادانند
زائر شده ایم، جیک و جیک آمده ایم
-----------------------------
افسوس همیشه  جیب من خالی بود
سهم ِ من از این زمانه پوشالی بود
هی نذر ِ تو را کردم و اَرزن نخرید
این دست که وقف ِ کار و حمالی بود
---------------------------------------------
 
یک رشته ی تسبیح و یک سجاده
سوقات و زیارت و دعا و جاده
تصویر ِ  تمام زائران دور ِ حرم
در آینه ی   کبوتران   افتاده
---------------------------------------------
باران زده  بوسه بر هیاهوی ضریح
پیچیده خدا به دور ِ گیسوی ضریح
یک دست گناه و دست دیگر تسبیح
شرمنده ام از نگاه ِ آهوی ضریح
 
 اکرم بهرامچی


یکشنبه 1 مرداد 1396

شاخه ی معصوم

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

در ره پیدا شدنم ، گم شدم
     زائر میعادگه  قم شدم

آمده ام در ره ِ راز و نماز
   سر بدهم،  دل بدهم  ، سر فراز

جرعه ای  از غربت کوثر به راه  
    سر کشم از نام  رضا شامگاه

جرعه ای  از جام عَطورش دهد 
         جام زلالی ز طهورش دهد

شاخه ی معصوم و عطور رضاست
      بارگهَ ش ،  جلوه ِگه ِ کبریاست

بارگهَش  مجمع  ِ راز و نیاز
درب ِ  ضریحش به سجود است باز

زائر این بارگهَم چون گدا
 واله و افتاده  و زار و رها

 زائر بانوی ولایت  شدم
 زمزمه خوان،   محو بلاغت  شدم

زائر معصومه  حبیب رضاست
   قم نفس  ِ مشهد و عرش خداست 
               

«شیعه» به معصومه  مباهات کرد
  عرش  در این عرش مناجات کرد

گلشن شیعه است شکوفا ترین
 عطر رضا ریخته درنبض دین

قم  ز وجودش شده گلزار مست
    عطر  بهشت است  در این بادیه ست

هر که در این قبله  ز معصومه گفت
      گل به لبش آینه بندان  شکفت

حجب و حجاب است به نامش جلی
      اوست چو زهرا به یقین منجلی

اوست که معصوم  دو عالم شده ست
ورد ِ  لب عالم و آدم شده ست

آمده ام   زائر کویش شوم    
        شاعر شوریده ی  رویش شوم

نذر  مرا کاش اجابت کند
         یک نظر لطف عنایت کند

گرد حَرَم تا شده ام مبتلا
   او شده درمان و شفیع و شفا

 اکرم بهرامچی


شنبه 10 تیر 1396

تیشه ای بردار

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

لب فرو می بندی از مجموعه ی    فریادها؟
بیستون را می شناسی از لب ِ فرهاد ها؟



تیشه ای بردار   هم متراژ ِ  ممتد های رنج
تا بکوبی بی امان   بر قله ی  اضداد ها



تیشه ای بردار  اما نه برای کوه و سنگ
کوه شاید حرف دارد   در پس ِ رخداد ها



زندگی در  ماههایش چرخشی دارد عجیب
مهر ها زردند   وسبز ِ سبز هم خردادها



پیش بینی کردن ِ  فردا    همیشه مشکل است
دائما در حال تغییرست    مثل ِ بادها



روی این سیاره شاید خوب بودن مشکل است
کاش میرفتیم    تا سیاره ی  همزادها

 


شاید آنجا بوته های عشق می کارند یا  
سینه ی صحرایشان گل کرده از   شمشادها




تیشه را بردار بر کوه ِ غم و نفرت بکوب

تا فرو ریزد  سراب ِ هجمه ی بیداد ها


اکرم بهرامچی


دوشنبه 25 اردیبهشت 1396

رای ملت بی گمان دکتر حسن روحانی است

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

رای ملت بی گمان  بر مسند روحانی است
دولت تدبیر را ملت هماره بانی است

دولت تدبیر را باید حمایت  در مسیر
ابرهای تیره گویای  شبی   بارانی است

آستین بالا بزن  همت گزین ای هم وطن
رای  هامان  انسجام  دولت   روحانی  است

این وطن آزاد مردان را به خود پرورده است
مسلک آزادگی  را وقت عطر  افشانی است

دولت تدبیر و امید است  فریاد نوید
رای مردم  افتخار   پرچم ایرانی است

اکرم بهرامچی


جمعه 15 اردیبهشت 1396

وقت کاندیدا شدن(طنز)

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

وقت کاندیدا شدن  زور و  شهامت بایدت
خانه ی اندیشه ات را بس  صلابت بایدت
 
آستین بالا بزن گلگون ستادی جوووور کن
چون ستادت جور شد از آن حمایت بایدت
 
از  ریاست های جمهور قدیمی پیش گیر
سرعتت افزون  چو شد  ترمز نهایت بایدت
 
توی کشکولت برای مردمت خیری بریز
پخش کن اما مساوی ، چون عدالت بایدت
 
سبز کن هر آنچه را خشکیده دیدی پیش رو
مورد خشکیده را فوراً   طبابت   بایدت
 
کاستی ها را تو با کشکول خود  پر کن  سریع
گر عقب افتی  به جبرانش   درایت بایدت
 
کیسه را شل کن بده قیمه پلو،  مرغ و چلو
در کنار سفره ی رنگین  سخاوت  بایدت
 
لیستی از وعده ها را در ستادت  پخش کن
در سخنرانی به هر شهری  سیاست  بایدت
 
رفع بیکاری نما شغل فراوان جور کن
بیسواد و باسوادان را کفالت  بایدت
 
شاخ غول ِ قیمت بازار را بشکن به گرز
چون شکستی شادمانی ها  بغایت بایدت
 
قیمت مسکن  و خودرو،  نرخ ارز و سکه را
مفت کن  تا میتوانی چون  ریاست بایدت

قیمت دارو گران و  قیمت درمان گزاف
معزل  این شرحه را بی حد عنایت بایدت

 
ریزگردان را بروب و فوت کن با نفخه ات
رفع این مشکل نمودن را   شجاعت  بایدت

بانک را فرمان بده بر وام های بی نزول
چونکه ملت را بسی رای و حمایت بایدت
 
قافیه تنگ آمده شاعر جفنگش آمده
مرد میدانی اگر دنباله اش را  جور کن
 
اکرم بهرامچی


چهارشنبه 30 فروردین 1396

ای بت عیار

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    

 

خداوند منی

 

تو همان کهنه دلیلی   گل  لبخند منی

که در آئینه ی  تقدیر  خوشایند  منی

 

جرعه ای ناب ، شرابی که در این دیر خراب

شاعری ،نغمه زنی ، ذات هنرمند منی

 

بکشی یا بنوازی  همه از خوبی توست

بنواز ای بت عیار که  دلبند منی

 

خواب و بیداری من بسته به فرمان تو شد

توتعابیر  غزلهای  غزلخند ِ منی

 

گردش چشم تو   روح و دل و جان  را برده ست

از تو آباد و خرابم  که تو  آوند  منی

 

از سر گنبد اسرار تو بر خاک شدم

ای که تنها تو سر آغاز و خداوند منی


اکرم بهرامچی


سه شنبه 29 فروردین 1396

در مسیری سنگلاخ

   نوشته شده توسط: اکرم بهرامچی    


آسمان ِ واژگون را ، ماه میخواهم چکار؟

با زبان لال گونم   ، چاه میخواهم چکار؟


لنگ لنگان عمر طی شد در مسیری سنگلاخ

پای چون لنگ است،اسب و راه میخواهم چکار؟


شیر را هم مور خواهد خورد  روزی عاقبت

اینچنین است روزگاران ، جاه میخواهم چکار؟


تاج را بر سر نهادن سر نهادن روی تاج

کیش و ماتی اینچنین را ، شاه می خواهم چکار؟


خنده ها  اندوهگین تر چون گلو را می دَرَد

گریه ی خشکیده ی جانکاه میخواهم چکار؟


چون مترسک وار میرقصم به دست بادها

 از کویر ِ دشت ِ  سینه ، آه میخواهم چکار ؟


اکرم بهرامچی











تعداد کل صفحات: 18 1 2 3 4 5 6 7 ...